و آن اينست كه :
سعيد از همان زمانى كه در شكم مادر تكوّن پيدا مىكند سعيد بوده و شقىّ نيز به همين نحو از به دو وجودش شقى درست مىشود و همانطورىكه معادن طلا و نقره ذاتا جنسشان طلا و نقره است مردم نيز همچون اين معادن بوده كه ذواتشان شقى و سعيد مىباشد .
پس همانطورىكه انقلاب در ذات ممكن نيست و ذاتى قابل تعليل نمىباشد چنانچه گفته شده :
ذاتى شىء لم يكن معلّلا ذات شقى را نمىتوان تغيير داد همانطورىكه ذات و جبلت سعيد قابل تغيير و تبدّل نيست پس سعيد نمىتواند غير طاعت عمل ديگرى نمايد چنانچه شقى و خبيث قادر نيست كه غير كفر و عصيان به عمل ديگر دست بزند .
و وقتى سعادت و شقاوت را ذاتى دانستيم و به تبع آن صدور طاعت و عصيان را قهرى و حتمى تقدير نموديم ديگر نبايد سؤال شود كه چرا سعيد سعيد قرار داده شد و شقى شقى خلق گرديد يعنى تا اينجا سؤالات مورد و مجال داشت به اين معنا :
اوّل سؤال شد كه خداوند چرا بنده را عقاب مىكند ؟
در جواب گفتيم چون كفر يا عصيان را اختيار نموده .
بعد سؤال شد كه چرا كفر و عصيان در بنده تحقّق و از وى صادر شد ؟
جواب داديم كه اين دو معلول مقدّمات اختياريّه مىباشند يعنى علّت آنها همان مقدّمات اراده است .
سپس سؤال شد اين مقدّمات را عبد چرا اختيار نمود ؟
در جواب گفتيم علّت آن شقاوت ذاتى او است .
سؤال و جواب به اينجا كه رسيد ديگر جاى سؤال نمانده و نبايد سؤال شود علّت شقاوت ذاتى چيست چه آنكه ذاتيّات قابل تعليل نيستند زيرا كلّ
تحرير الفصول في شرح كفاية الأصول (فارسى) — صفحة 513
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٥١٣