آنست كه :
لفظ گاهى استعمالش در معنائى است كه صرفا غير از مجاز احتمال ديگر در آن داده نمىشود مانند استعمال لفظ « اسد » در « رجل شجاع » و زمانى در معنائى اطلاق مىشود كه هريك از مجاز و حقيقت در آن ممكن مىباشند همچون مورد بحث كه لفظ مشتقّ در حال انقضاء هم ممكن است استعمالش بنحو حقيقت بوده و هم بطور مجاز صورت گرفته باشد .
در صورت اوّل لفظ صرفا بر معناى مجازى بايد حمل گردد بخلاف صورت دوّم كه با امكان حمل بر معناى حقيقى داعى بر اطلاق مجازى وجود ندارد .
قوله : فافهم : شايد اشاره باشد به اينكه مجرّد امكان استعمال مشتقّ در حال انقضاء به ملاحظه حال تلبّس كافى نيست كه آن را بر خصوص اين حال حمل كنيم چه آنكه امكان استعمال آن به لحاظ حال انقضاء نيز امر ممكنى است پس با امكان و احتمال هر دو از لفظ چگونه مىتوان آن را بدون رجحان يكى بر ديگرى محمول بر خصوص يكى از آن دو دانست .
پس الزاما بايد بگوئيم تنها مرجّحى كه باعث اين حمل شده اصالة الحقيقة مىباشد و اجراء آن در مقام خالى از اشكال نيست زيرا با ادّعاء اعمّىها ظهور اطلاق در حال انقضاء را ديگر جائى براى اين اصل و اجرائش باقى نمىماند چون اصل مزبور مصادم و معارض با اصالة الظهور نبوده بلكه از مصاديق آن مىباشد ازاينرو وقتى اعمّى به اصالة الظّهور تمسّك كرد و به بركت آن لفظ را محمول بر معناى مجازى دانست قائل باشتراط نمىتواند بتمسّك اصالة الحقيقه با وى معارضه نمايد .
مگر آنكه بگوئيم مدرك اصالة الحقيقة تعبّد است نه ظهور چه آنكه در اين صورت وجهى براى كلام قائل باشتراط مىباشد .
متن : ثمّ : انّه ربّما اورد على الاستدلال بصحّة السّلب بما حاصله :
تحرير الفصول في شرح كفاية الأصول (فارسى) — صفحة 354
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٣٥٤