و حجّت نبوده بلكه صرف تأييد و اشعارى است كه از كلام اهل ادب براى مقصود مىتوان از آن استفاده كرد .
سؤال
اينكه گفته شد ادباء بالاجماع زمان را از اسم نفى و سلب كردهاند و سپس صفات جارى بر ذوات يعنى مشتقّات را در اين حكم داخل دانستهاند خلاف آن چيزى است كه از ايشان در باب اعمال صفات و اسماء مشتقّه مىبينيم چه آنكه ايشان در برخى از مشتقّات همچون اسماء فاعل و مفعول گفتهاند شرط عمل در اين دو آنست كه به معناى حال يا استقبال باشند و در غير اين صورت عمل نمىنمايد .
پس با چنين حكمى چگونه مىتوان به ايشان نسبت داد كه قائل به سلب زمان در اسماء مشتقّه هستند چه رسد به اينكه بگوئيم اين حكم از نظر ايشان اجماعى و اتّفاقى است .
جواب
هيچ تنافى و تهافتى بين اجماعى كه از ايشان نقل نموديم با اين كلام كه از ايشان در باب اعمال مشتقّات وارد شده وجود ندارد زيرا مقصودشان از سلب زمان در مشتقّات اينست كه اين كلمات همچون مطلق اسماء ذاتا و فى نفسه دلالت بر زمان ندارند و در باب اعمال كه شرط عمل را دلالت بر زمان حال يا استقبال قرار دادهاند مقصود دلالت به معونه قرينه مىباشد و پرواضح است كه بين اين نفى و اثبات هيچ تنافى وجود ندارد .
و شاهد بر اين مدّعا كه مقصود ايشان از دلالت بر زمان دلالت مستند به قرينه است اينكه باتّفاق ادباء اسم فاعل و مفعول در زمان استقبال مجاز مىباشند و با اين ادّعاء چگونه مىتوان گفت اسم فاعل و مفعول ذاتا بر استقبال دلالت دارند .