حال تكلّم متكلّم متّصف به اين صفت است و دليل بر اين ظهور دو امر مىباشد :
الف : تبادر زمان نطق از اطلاق لفظ بدون قرينه .
ب : قرينه حكمت خود دالّ برآن است يعنى متكلّم حكيم وقتى اين لفظ را كه ظهور در زمان نطق دارد وقتى القاء نمود اگر مرادش غير زمان نطق باشد مىبايد قرينه صارفه بياورد و چون نصب چنين قرينهاى ننموده پس اطلاق محمول بر همين زمان مىباشد .
شرح جواب از اين اشكال آنست كه :
اگرچه اطلاق مشتقّات ظهور در زمان نطق داشته و اين انسباق و تبادر غير قابل انكار است حتّى قرينه حكمت را نيز منكر نبوده و قبول داريم منتهى از اين استدلال نفعى عائد نمىشود زيرا متمسّكين به اين دو وجه ( انسباق ظهور و قرينه حكمت ) غرضشان اثبات موضوع له مشتقّ بوده و درصدد آن هستند كه بگويند مشتقّ حقيقت است در مطلق حال نسبت و پرواضح است كه اين بيان قرينه نمىشود بر اينكه مرادشان از حال ، حال نطق مىباشد .
و به عبارت ديگر :
لفظ « حال » در دو مقام ذكر مىشود :
1 - مقام موضوع له مشتقّ .
2 - مقامى كه مشتقّ برآن دلالت دارد و لو به معونه قرينه .
حال اگر گفته شد لفظ حال در مقام دوّم ظاهر در حال نطق است مقتضى آن نيست كه در مقام اوّل نيز چنين ظهورى داشته باشد .
و باز به عبارت ديگر :
انسباق و يا قرينه حكمت كه در كلام مستدلّين آمده اقتضايشان تعيين زمان حمل و نسبت در زمان نطق است ولى اين نه از باب موضوعيّت زمان نطق باشد بلكه چون اين زمان با زمان تلبّس متّحد است از زمان تلبّس به آن تعبير شده پس در واقع مقصود همان زمان تلبّس بوده منتهى با عبارتى از آن تعبير شده كه ظهور در وقت نطق دارد و به همان ظهور اكتفاء شده زيرا مخلّ
تحرير الفصول في شرح كفاية الأصول (فارسى) — صفحة 327
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٣٢٧