پدر را از اصل حساب كنند نه از ثلث زيرا پدر مالى است كه داراى ثمنى بوده و فرض اين است كه ميّت در حال حياتش آن را به ثمن المثل خريده نه بيشتر تا اجحاف بر وارث شود و انعتاقى كه حاصل شده امر قهرى و الزامى است كه بواسطه تحقق قرابت بين عبد و مشترى مىباشد ازاينرو نمىتوان گفت مشترى مالى را بر وارث تلف كرده تا از ثلثش به حساب آيد .
ولى اين احتمال ضعيف بوده و ضعفش واضح و آشكار است .
زيرا بذل مال و ثمن در مقابل متاعى كه يقين به زوال ماليّتش مىباشد صرف تضييع و محض اتلاف مال بر وارث محسوب مىشود پس چگونه آن را از ثلث خارج نكنند .
قوله : و مثله ما لو ملكه بالارث : ضمير در [ مثله ] به تملّك بواسطه قبول وصيّت راجع است و ضمير فاعلى در [ ملكه ] به ابن العبد راجع بوده و ضمير مفعولى به عبد عود مىكند .
و تصوّر مالكيّت بواسطه ارث به انحائى ممكن است از جمله آنها پدر شخص مملوك دائى وى باشد و پس از فوت دائى هيچ وارثى از او نمانده مگر خواهرزادهاش كه فرزند عبد است حال او را به ارث مالك شده و بلافاصله آزاد مىگردد .
قوله : فانّه ينعتق : ضمير در [ انّه ] و [ ينعتق ] به عبد راجع مىباشد .
قوله : و هو ملكه فى مقابلة عوض : ضمير [ هو ] و ضمير فاعلى در [ ملكه ] به مشترى و ضمير مفعولى در آن به عبد راجعست .
قوله : فهو بشرائه ما لا يبقى فى ملكه : ضمير [ هو ] و
المباحث الفقهية في شرح الروضة البهية (راهنماى فارسى شرح لمعه) (فارس) — صفحة 443
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٤٤٣