شعر
جفاكاران بسى هستند ، امّا * بدين تندى جفاكارى كه ديدست
ندارى پيشه جز آزار دلها * چنين شوخ دلآزارى كه ديدست
حارث گفت : اى پسر سخن كوتاه كن و بگير اين تيغ و برو هردو را سر ببر .
گفت : لا و الله . هرگز اين كار نكنم و تو را هم نگذارم كه مرتكب اين امر شوى و زنش نيز زارى مىكرد كه مكن و خون اين بىگناهان در گردن مگير و ايشان را زنده پيش پسر زياد برتا مقصودى كه دارى محصّل گردد
او گفت : اكثر اهل كوفه هوادار اين مردمند ، اگر من ايشان را به شهر برم امكان دارد كه عوام غوغا كنند و ايشان را از من بستانند و رنج من ضايع گردد ، پس خود تيغ بركشيد و آهنگ شاهزادگان كرد و ايشان مىگريستند و مىگفتند : اى پير بركودكى و يتيمى و غريبى ما رحم كن و بربىكسى و درماندگى ما ببخشا .
شعر
سنگ را دل خون شود از نالههاى زار ما * اين دل فولاد تو يك ذرّه سوهانگير نيست
حارث گوش به سخن ايشان نكرده پيش دويد تا يكى از ايشان را بگيرد و هلاك كند ، زن درآويخت كه اى ناخداى ترس ، مكن و از جزاى روز قيامت برانديش ، حارث در غضب شد و شمشير بزد و زن را مجروح ساخت ، امّا چون پسر ديد كه مادرش زخم خورده و حارث مىخواهد كه زخم ديگرى به روى زند فى الحال برجست و دست پدر را گرفت و گفت : اى پدر با خود آى و آتش غضب را به آب فرونشان حارث تيغ حواله پسر كرد و بيك ضربت او را نيز بكشت ، امّا چون زن پسر خود را كشت ديد غريو از نهادش برآمد و به واسطهء زخمى كه خورده بود قوّت برخاستن نداشت ، همين فرياد مىكشيد و به جائى نمىرسيد .