شمشير برهنه به وى داد كه برو و اين دو كودك را سر از تن جدا كن ، غلام شمشير بسته و گفت : اى خواجه كسى را دل دهد كه اين دو كودك بىگناه را بكشد ؟ !
حارث غلام را دشنام داد و گفت : برو و هرچه تو را مىگويم چنان كن .
شعر
بنده را با اين و آن كار نيست * پيش خواجه قوّت گفتار نيست
غلام گفت : مرا ياراى قتل ايشان نيست و از روح مقدّس حضرت رسالت شرم مىدارم كه كسانى را كه منسوب به خاندان وى باشند هلاك كنم .
حارث گفت : اگر تو سر ايشان برندارى من سر تو بردارم .
غلام گفت : پيش از آنكه تو مرا بكشى ، من تو را با همين شمشير هلاك كنم .
حارث مرد نبردديده بود دست بزد و موى سر غلام بگرفت ، غلام نيز دست فراز كرد و ريش او را گرفته پيش خود كشيد چنانچه حارث به روى افتاد و غلام خواست كه زخمى به روى زند كه حارث قوّت كرد و تيغ از دست غلام بدرآورد و غلام تيغ خود را از نيام كشيد و برخواجه حمله كرد ، خواجه سپر پيش آورد و حمله او را رد كرده شمشير بزد و دست راست غلام را بيفكند ، غلام بدست چپ گريبان او را بگرفت و خود را به دو باز چسبانيد و نگذاشت كه ديگر زخمى به روى زند و هردو بهم درآويختند كه ناگاه زن و پسر در رسيدند ، پسر پيش دويد و ميان غلام گرفته باز پس كشيد و گفت : اى پدر شرم ندارى اين غلام كه مرا به جاى برادر است و با هم شير خوردهايم و مادر مرا به جاى فرزند است از وى چه مىخواهى ؟ !
حارث جواب نداد و تيغ كشيده روى به غلام نهاد و ضربتى به روى زد كه هلاك شد .
پسرش گفت : سبحان الله من هرگز از تو سختدلترى نديدهام و جفاكارترى نشنيده .