تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
گرفت و رو برروى او مىنهاد و لب برلب او ميماليد و مىگفت : اى جان برادر تعجيل مكن كه من نيز مىآيم ، حارث آن سر را به عنف از او بستاند و سر او را نيز جدا كرده تنه‌اش را در آب افكند ، در آن محل خروش از زمين و زمان برآمد و فغان در مناظر آسمان افتاد و افسوس از آن دو نهال گلشن‌اقبال و كامرانى كه در اوّل نوبهار جوانى به خزان اجل پژمرده شده و حيف از رخسار آن دو گل بوستان ناز كه به خارستان حادثهء جانگداز خراشيده گشت . شعر
دريغا كه خورشيد روز جوانى * چو صبح دوّم بود كم زندگانى دريغا كه ناگه گل نوشكفته * فروريخت از تندباد خزانى
امّا چون حارث جفاكار لعنة الله عليه سرهاى آن دو شاهزادهء نامدار را از تن جدا كرد و در توبره نهاد و از قربوس زين درآويخته روى به جانب عبيد اللّه بن زياد آورد و نيم‌چاشتى بود كه رسيد هنوز ديوان مظالم قايم بود كه به قصر امارت درآمد و آن توبره پيش پسر زياد برزمين نهاد و ابن زياد پرسيد كه در اين توبره چيست ؟ گفت : سر دشمنان تو است كه به تيغ تيز از تن ايشان جدا كرده‌ام و به طمع رعايت و عنايت تحفه پيش تو آوردم . پسر زياد حكم كرد كه آن سرها را شسته و در طشتى نهاده پيش وى آوردند تا ببيند كه سرهاى چه كسانست امّا چون بشستند و پيش آوردند نگاه كرد روىها ديد چون قرص ماه و گيسوها مشاهده كرد چون مشگ سياه ، گفت : اين سرهاى چه كسانست ؟ گفت : از آن پسرهاى مسلم بن عقيل . ابن زياد را بىاختيار آب از ديده روان شد و حضّار مجلس نيز بگريستند ، پسر زياد پرسيد كه ايشان را كجا يافتى ؟ گفت : اى امير دى همه روز در طلب ايشان بودم و اسب خود را هلاك كردم و