شعر
جائى رسيد ناله كه از آسمان گذشت * با او به هيچ جا نرسيد اين فغان من
پس آن سنگدل به نزديك كودكان آمد ، گفتند : اى مرد ما را زنده نزد پسر زياد برتا او هرچه خواهد درباره ما بجاى آرد .
گفت : شما را داعيه آن است كه من شما را به شهر درآرم و غوغاى عام شما را از من بستانند و مالى كه ابن زياد وعده كرده به من نرسد .
گفتند : اگر مراد تو مال است ، گيسوان ما را بتراش و ما را به فروش و زر بستان .
آن ناكس بىحمّيت در جاهليّت افتاده گفت : البته شما را مىكشم .
گفتند : بركودكى و نحيفى ما رحم كن .
گفت : در دل من رحم نيست .
گفتند : بگذار تا وضوء سازيم و دو ركعت نماز بگذاريم .
گفت : و الله نگذارم .
گفتند : بدان خدائى كه اسمش بردى بگذار تا او را سجده كنيم .
گفت : نگذارم .
گفتند : هلا اين چه عداوت است كه مىورزى و اين چه بغض است كه با ما ظاهر مىكنى ؟ ! دريغ كه در اين گرفتارى نه كسى به فرياد ما رسد و نه مددكارى نفسى برآرد .
شعر
يك همنفسى نيست به عالم ما را * فريادرسى نيست درين غم ما را
پس حارث قصد هركدام مىكرد آن ديگرى مىگفت كه اوّل مرا بكش كه من برادر خود را كشته نتوانم ديد القصه سر برادر بزرگ كه محمّد بود جدا كرد و تن او را در آب فرات انداخت برادر خوردتر كه ابراهيم بود برجست و سر برادر بر