بسپارد و از براى دنيا دين خود را از دست بگذارد .
مرد گفت : اى زن تو را به اين سخنان چه كار ، طعامى اگر دارى بيار تا بخورم .
زن بيچاره خوان بياورد و آن بىسعادت طعامى بخورد و برروى جامه خواب چون بيهوشان بيفتاد و در خواب شد چه تردّد بسيار كرده بود و مانده و كوفته شده ، امّا چون از شب پارهاى بگذشت برادر بزرگ كه نامش محمّد بود از خواب بيدار شد و برادر كهتر را كه نامش ابراهيم بود گفت : اى برادر برخيز كه ما را نيز بخواهند كشت ، در اين ساعت پدر خود را در خواب ديدم كه با مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و مرتضى و فاطمه زهرا و حسن مجتبى در بهشت مىخراميدند ، ناگاه نظر حضرت رسالت برمن و تو افتاد و ما از دور ايستاده بوديم ، حضرت رسول روى به پدر ما كرد كه اى مسلم : چگونه دلت داد كه اين دو طفل مظلوم را در ميان ظالمان گذاشتى ؟ !
پدرم باز نگريست و ما را بديد گفت : يا نبىّ الله اينك در قفاى من مىآيند و فردا نزديك من خواهند بود برادر خوردتر كه اين سخن بشنيد گفت : اى برادر به خدا كه من هم همين خواب ديدم ، پس هردو برادر دست در گردن يكديگر كرده مىگريستند ، روى برهم مىنهادند و مىگفتند : واويلاه وامسلماه ، وامصيبتاه ، از آواز گريستن و خروش و افغان ايشان حارث بن عروه كه شوهر آن زن بود بيدار شد و زن را آواز داد كه اين افغان و خروش چيست ؟ و در اين خانهء ما كيست ؟
زن عاجزه فروماند .
حارث گفت : برخيز و چراغ روشن كن .
زن چنان بى خود شده بود كه بدان كار قيام نمىتوانست نمود ، آخر حارث خود برخاست و چراغ روشن كرد و در آن خانه درآمد دو كودك را ديد دست به گردن هم درآورده واابتاه مىگفتند .
حارث پرسيد : شما چه كسانيد ؟
از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 205
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٢٠٥