ايشان خود در خانهء من بودند ، من خبر يافته ايشان را بربستم و صباح به لب آب فرات بردم و هرچند زارى كردند برايشان رحم نكردم ، القصه ايشان را بكشتم و تن ايشان را در فرات افكنده سرشان را اينجا آوردم .
پسر زياد گفت : اى لعين از خداى نترسيدى و از عقوبت حق سبحانه نينديشيدى و تو را بررخسارهاى دلاويز و گيسوهاى عنبربيزشان رحم نيامد و من به يزيد نامه نوشتهام كه ايشان را گرفتهام اگر بفرمائى زنده بفرستم اگر حكم يزيد در رسد كه ايشان را بفرست چگونه كنم ، آخر چرا ايشان را زنده پيش من نياوردى ؟
گفت : ترسيدم كه عوام شهر غوغا كرده ايشان را از من بستانند و طمعى كه به امير داشتم حاصل نشود .
گفت : چرا ايشان را جائى مضبوط نساختى و خبر به من نياوردى تا كسى فرستادمى و ايشان را پنهان نزد خود آوردمى ؟
آن شقى خاموش گشت ، پسر زياد روى به نديمان كرد و در ميان ايشان شخصى بود مقاتل نام و از دل و جان دوستدار خاندان پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله بود ، پسر زياد عقيدهء او را مىدانست امّا تغافل مىكرد زيرا كه مقاتل نديمى قابل بود او را پيش طلبيد و گفت : اين شخص را بگير و به لب آب فرات برهمانجا كه اين دو طفل را شهيد كرده است به هرخوارى و زارى كه خواهى او را به قتل رسان و اين سرها را نيز ببر و همانجا كه تنهاى ايشان را در آب افكنده است اينها را نيز بيفكن .
مقاتل به غايت شادمان شده دست او را گرفت و بيرون آورد و با محرمان خود گفت : به خدا كه اگر عبيد اللّه بن زياد تمام پادشاهى خود را به من ارزانى داشتى مرا چنين خوش نيامدى كه كشتن اين مردود را به من فرمود ، پس مقاتل حكم كرد كه دستهاى حارث را باز پس بستند و سرش را برهنه كرده به ميان بازار كوفه در آوردند و آن سرها را به مردم مىنمودند غريو از مردم برمىآمد و برآن شخص
از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 211
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٢١١