تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
ايشان تصوّر كردند كه او از دوستان است گفتند : ما فرزندان مسلم بن عقيليم . حارث گفت : واعجباه - يار در خانه و ما گرد جهان مىگرديم ، من امروز در طلب شما مىتاختم تا حدّى كه اسب خود را از تاختن هلاك ساختم و شما خود در منزل من ساكن و مطمئن بوده‌ايد . ايشان كه اين سخن بشنودند خاموش شده ، سر در پيش افكندند و آن بىرحم سنگين‌دل هريك را طپانچه‌اى بررخسار نازنين زد و گيسوهاى مشگين ايشان كه حبل المتين متمسكان عروة الوثقاى دين بود به هم باز بست و بيرون آمده ، در خانه را مقفّل ساخت و آن زن در دست و پاى وى مىافتاد و سر خود برقدم وى مىنهاد و بوسه بردست و پاى وى مىداد و گريه و زارى و ناله و بيقرارى مىكرد و مىگفت : شعر
بيداد مكن براين يتيمان * لطفى بنماى چون كريمان اين‌ها به فراق مبتلايند * در شهر غريب و بىنوايند بگذر ز سر جفاى ايشان * پرهيز كن از دعاى ايشان نفرين يتيم محنت‌آلود * آتش به جهان درافكند زود
حارث بانگ برزن زد كه از اين سخن بگذر و زبان دركش و الّا هرجفائى كه بينى همه از خود بينى زن بيچاره خاموش شد امّا چون صبح بدميد و جهان روشن گشت آن تيره‌روى سياه‌دل برخاست و تيغ و سپر برداشته و آن دو كودك را پيش انداخته روى به لب آب فرات نهاد و زنش پاى برهنه از پى مىدويد و زارى و درخواست مىنمود و چون بنزديك رسيدى آن مرد تيغ كشيده روى بوى نهادى و آن زن از بيم تيغ بازگشتى و چون ايشان مقدارى راه برفتندى باز از پى بدويدى براين منوال مىرفتند تا به كنار آب فرات رسيدند ، حارث غلامى داشت خانه‌زاد كه با پسر وى شير خورده بود غلام از عقب خواجه آمد چون بدانجا رسيد حارث