خاموش شد و آه نكرد تا پانصد تازيانهاش بزدند آنگه چشم باز كرد و گفت : يك شربت آبم بدهيد .
ابن زياد گفت : آبش بدهيد و گردنش بزنيد .
عمرو بن الحارث برخاست و او را شفاعت كرده به خانه برد و خواست كه به علاج او مشغول شود كه مشكور ديده از هم بگشاد و گفت : مرا از حوض كوثر آب دادند ، اين بگفت و جان به حق تسليم كرد .
شعر
جانش مقيم روضه دار السّرور باد * گلشن سراى مرقد او پر ز نور باد
امّا راوى گويد : چون آن مؤمنه صالحه هردو كودك را به سراى درآورد خانهء پاكيزه براى ايشان ترتيب كرد و فرشهاى پاك بگسترد و چون شب درآمد ايشان را بخوابانيد و دلنوازى مىنمود تا به خواب رفتند پس از آن از خانه بيرون آمد و برجاى خود قرار گرفت ، زمانى گذشت شوهرش از در درآمد كوفته و نالان ، زن گفت : اى مرد كجا بودى ؟
گفت : صباح به در خانه امير كوفه رفته بودم منادى برآمد كه مشكور زندانبان پسران مسلم بن عقيل را از زندان آزاد كرده است ، هركس ايشان را يا خبر ايشان را بياورد امير او را اسب و جامه دهد و از مال دنيا توانگر گرداند ، مردمان روى به جستوجوى ايشان نهادند و من هم در طلب ايشان ايستادم و در حوالى و نواحى شهر مىگرديدم و جدّ و جهد مىنمودم آخر اسبم هلاك شد و مقدارى راه پياده برفتم و از مقصود اثرى نيافتم .
زن گفت : اى مرد از خداى بترس ، تو را با خويشان رسول خدا چه كار است .
گفت : اى زن خاموش باش كه پسر زياد مركب و خلعت و درم و دينار بسيار وعده كرده ، آن كس را كه پسران مسلم را نزد وى برد .
زن گفت : چه ناجوانمردى باشد كه آن دو يتيم را بگيرد و به دست دشمن