دردمند را از زندان رها كرد على الصّباح آن خبر به پسر زياد رسانيدند ، مشكور را طلبيد و گفت : با پسران مسلم چه كردى ؟
گفت : ايشان را براى رضاى خدا آزاد كردم و خانه دين خود را با اين عمل ستوده و كردار پسنديده آباد گردانيدم .
ابن زياد گفت : از من نترسيدى ؟
گفت : هركه از خداى ترسد از غير او نترسد .
گفت : چه تو را براين داشت ؟
مشكور گفت : اى ستمكار نابكار پدر بزرگوار ايشان را به ستم كشتى چه تقريب داشت كه آن دو كودك نارسيده بىگناه را كه داغ يتيمى برجگر داشتند به محنت بند و زندان مبتلا ساختى ، من براى حرمت روح سيّد كونين و صدر ثقلين محمّد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ايشان را از بند رهائى دادم و بدانچه كردم اميد شفاعت از آن سرور دارم و تو از آن دولت محرومى .
پسر زياد در غضب شد و گفت : همين لحظه سزاى تو بدهم .
گفت : هزار جان من فداى ايشان باد .
شعر
من در ره او كجا به جان و امانم * جان چيست كه بهر او فدا نتوانم
يك جان چه بود هزار جان بايستى * تا جمله به يك بار براو افشانم
پسر زياد جلّاد را فرمود تا او را برعقابين كشيد و گفت : اوّل پانصد تازيانهاش بزن آنگه سرش از تن جدا كن .
جلّاد فرمان به جاى آورد ، تازيانه اوّل كه زد مشكور گفت : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم و چون دوّم بزد گفت : خدايا مرا صبر ده ، چون سوّم بزد گفت : خدايا مرا بيامرز ، چون چهارم بزد گفت : خدايا مرا براى محبت فرزندان رسول تو مىكشند چون تازيانه پنجم بزد گفت : الهى مرا به رسول و اهل بيتش در رسان ، آنگه