تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 202

مساهمون:

ص٢٠٢
شعر
خدا را اى رفيق از منزل مده جانان يادم * كه من در وادى هجران ز حال خود بفريادم
كنيزك گفت : گمان مىبرم كه پسران مسلم بن عقيليد . ايشان فرياد بركشيدند : اى جاريه آيا تو بيگانه‌اى يا آشنا ؟ دوست باوفائى يا دشمن پرجفا ؟ كنيزك جواب داد كه من دوستدار خاندان شمايم و بىبى دارم كه او نيز لاف محبّت شما مىزند و جان خود را نثار اهل بيت مىكند ، شما بيائيد با من تا نزديك وى رويم و مترسيد و غم مخوريد كه هيچ دغدغه نيست ، پس ايشان را برداشت و روى به منزل نهاد و چون نزديك رسيد به خانه درون دويد و بىبى را بشارت داد كه اينك پسران مسلم بن عقيل را آوردم . شعر
باغ را باد صبا بس خبر رنگين داد * مژده آمدن ياسمن و نسرين داد
بىبى مقنعه از سر بركشيد و بمژدگانى پيش كنيزك انداخت و گفت : تو را از مال خود آزاد كردم ، پس سر و پاى برهنه پيش پسران مسلم باز دويد و بردست پاى ايشان افتاد و برخوارى مسلم و گرفتارى فرزندانش بگريست ، پس يك ، يك از ايشان را در برگرفت و بوسه برسر و روى ايشان مىنهاد و چون مادر مهربان نوحه مىكرد كه اى غريبان مادر و اى بىكسان مظلوم و اى بيچارگان محروم و اى كسانى كه شما را به درد فراق پدر مبتلا ساخته‌اند و در ميدان كينه اهل بيت رسالت علم عناد و فساد افراختند آن‌گاه ايشان را به خانه آورد و طعامى كه داشت حاضر كرد و كنيزك را گفت كه اين راز را پنهان دار و شوهرم را از اين قضيه آگاه مساز ، كو در حرم اهل وفا محرم نيست . امّا راوى گويد : چون مشكور زندانبان به جهت رضاى خداوند آن دو مظلوم