تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه بهارستان (علوم وفنون پزشكى) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥
خانه درآمده بود ، جرأت نكردند كه به آن منزل روند ، بعد از ساعتى ، غلام ، آواز كرد « 1 » كه مدد كنيد كه افعى مرا گزيد ، چون به آن خانه درآمدند ، ديدند كه غلام مطلقا « 2 » تشويشى ندارد و قوّت و حرارت سمّ افعى ، مقاومت با برودت افيون نموده بود . سئوم « 3 » آن است كه بعضى از مزارعان « 4 » اندروماخس ، « 5 » خمچه‌اى « 6 » پر « 7 » شراب به صحرا برده بودند كه بخورند چون سر ظرف بگشادند ، افعى را ديدند كه در آنجا مرده بود و مهرّا شده « 8 » . از آن شراب « 9 » نفرت نمودند و مجذومى در آن حوالى بود ، صلاح چنان ديدند كه اين شراب را به آن مجذوم دهند به جهت آنكه مردنش بر « 10 » زندگى ترجيح نهادند « 11 » به جهت شدّت « 12 » مرض و بلايى كه داشت « 13 » . چون مجذوم آن را بخورد شكمش برآمد و پوست بدنش متغيّر شد و مزاجش به امر حكيم عليم به صلاح انجاميد . « انّه يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد » « 14 » . چون اندروماخس « 15 » را اين سه تجربه واقع شد ، جزم نمود كه گوشت افعى بهترين دوايى است جهت « 16 » ترياق . و بهترين اقسام حيّات است . و مختار ، جهت « 17 » تركيب قرص ، افعى اصلى است و مارگيران آن را كوزه « 18 » مار گويند « 19 » كه سرش « 20 » پهن بود خاصّه نزديك « 21 » گردن . و گردنش باريك و ميانش غليظ بود « 22 » و مادّه « 23 » و اشقر باشد « 24 » و چشمش سرخ بود . و متصل « 25 » ، سر به جانب بالا بردارد و شكمش مىلرزد « 26 » و بركشيده باشد نه مترهّل « 27 »
هامش
( 1 ) . ن و م : داد . ( 2 ) . م : - مطلقا . ( 3 ) . ن : سيم ، م : سيوم . ( 4 ) . م : مزارعات . ( 5 ) . م : اندروماحسن . ( 6 ) . م : جمجمه‌اى . ( 7 ) . م : و . ( 8 ) . م : شد . ( 9 ) . م : شرات . ( 10 ) . م : مردنش را به . ( 11 ) . ن : نمودند . ( 12 ) . س : شدة . ( 13 ) . ن : به جهت آنكه بسيار مريض بود ، م : - زندگى ترجيح نهادند به جهت شدّت مرض و بلايى كه داشت ، + بسيار مريض بود . ( 14 ) . بحار الانوار ، ج 9 ، ص 271 ، ج 44 ، ص 367 ، ج 70 ، ص 259 ، ج 98 ، ص 129 . ( 15 ) . م : اندروماحسن . ( 16 ) . س : جهة ، م : به جهة . ( 17 ) . س : جهة . ( 18 ) . ن : كررو ، م : اكرز . ( 19 ) . ن و م : خوانند . ( 20 ) . م : كه سرشر . ( 21 ) . م : خاصه هريك . ( 22 ) . ن : - بود . ( 23 ) . ن : مادها را . ( 24 ) . ن : باشند ، و ماءهاء او اشفر باشند . ( 25 ) . م : مفصل . ( 26 ) . ن و م : شكمش متلزز . ( 27 ) . ن : مزهل ، م : ترحل .