تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه بهارستان (علوم وفنون پزشكى) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
ترياق صغير نام نهاد جهت « 1 » قلّت اجزاء . و بعد از آن فلاغورس « 2 » چنان اراده نمود كه در اين مركّب ، ادويهء غذايى داخل سازند تا مألوف طبيعت « 3 » شود و اعضاء بهتر جذب كند « 4 » . عنصل و دقيق كرسنه اضافه كرد و عسل را به شراب تبديل نمود « 5 » جهت آنكه عنصل با غذائيّت « 6 » و كثرت « 7 » منافع نافع است به لدغ افعى و هوام « 8 » . كرسنه ، مقطّع و ملطّف و منقّى معده و جگر و سينه و احشاء است و چون با شراب معجون سازند « 9 » به نهش افعى و گزيدن سگ ديوانه طلا « 10 » كنند فايده دهد . لهذا فلاغورس « 11 » عوض عسل ، شراب اختيار كرد و ايضا شراب به لدغ « 12 » هوام و سموم قتّاله نافع است . و بعد از آن افراقيس « 13 » كه كمال حذاقت « 14 » و معرفت « 15 » داشت ، در اين تركيب نظر نمود ، نقصان و فساد ملاحظه كرد . نقصان ، از جهت « 16 » اسقاط عسل يافت از براى آنكه عسل به جهت لطافت « 17 » ادويه را به يكديگر امتزاج تمام مىدهد و حفظ قوّت « 18 » ادويه
هامش
( 1 ) . س : جهة ، ن : جهت . ( 2 ) . ن : فلاعورس . ( 3 ) . س : طبيعة . ( 4 ) . در متن عربى فلاغورس به شكل افلاغورس ضبط شده است . و در صيدنه به هنگام يادكرد مدخل سفرجل ( ص 434 ) به نقل از ابو الخير ، به فلغريوس اشاره شده است . و مصحح در توضيح آن ( ص 435 ) ، نام او راPhiliagriusضبط كرده و او را از اطباى پس از جالينوس و به احتمالى از قرن چهارم مسيحى كه داراى مؤلفات زيادى بوده كه ظاهرا همه از ميان رفته است . ابن نديم در الفهرست ( ص 520 ) نام فيلغريوس را ياد كرده و رساله‌اى به نام صنعة الترياق الملح از آثار او معرّفى كرده است . ( 5 ) . ن : كرد . ( 6 ) . س و ن : غذائية . ( 7 ) . س : كثرة ، ن : كثرت . ( 8 ) . ن : + و . ( 9 ) . ن : + و . ( 10 ) . ن : طلى . ( 11 ) . س : فلاعورس ، ن : فلاغورس . ( 12 ) . س : لذع ، ن : لدغ . ( 13 ) . در متن عربى ترياق فاروق آستان قدس رضوى ، افرقلس ثبت شده و نام او در منابعى چون صيدنه و عيون الانباء و تاريخ الحكماء ياد نشده است . در الفهرست ابن نديم ( ص 512 ) اين ضبط نيامده ، امّا افرقلس طبيب كه او نيز در زمرهء حكماى دوران فترت ميان فلاطن اول و اسقلبيوس بوده معرفى شده است . ضبط افرقلس ، ميان نسخهء عربى ترياق فاروق و الفهرست يكسان است . ( 14 ) . س : حذاقة ، ن : حذاقت . ( 15 ) . س : معرفة ، ن : معرفت . ( 16 ) . س : جهة ، ن : جهت . ( 17 ) . س : لطافة ، ن : لطافت . ( 18 ) . س : قوة .