اعضا اين قوت هست ، چنان كه از « 1 » غذا « 2 » آنچه « 3 » جوهر « 4 » دماغ را شايد ، دماغ « 5 » به خود كشد و آنچه جوهر « 6 » دل را شايد ، دل « 7 » به خود كشد « 8 » و ديگر اعضا همچنين « 9 » .
فعل « 10 » قوت ماسكه آن است كه آنچه جاذبه به خود « 11 » كشيده باشد ، نگاه دارد تا قوت هاضمه آن را « 12 » هضم كند .
و فعل قوت هاضمه چند نوع است ؛ گاهى « 13 » آنچه قوت جاذبه آن را جذب كرده باشد و ماسكه آن را نگاه داشته باشد ، هضم كند و گاهى « 14 » فضله را مستعد گرداند و اين چنان باشد « 15 » كه اگر فضلهاى رقيق باشد آن را بپزاند تا قوامى « 16 » معتدل گردد و غذا گردد « 17 » و اگر غليظ بود ، هم به طريق پختن آن را « 18 » به قوام « 19 » معتدل بازآورد « 20 » تا دافعه دفع كند .
و « 21 » فعل قوت دافعه آن است كه دفع فضلهاى كند كه در غذا باقى مانده « 22 » باشد و غذا را نشايد يا « 23 » فضلهاى باشد از مقدار غذاى بدن « 24 » و بدن از آن بىنياز باشد « 25 » .
قوت حيوانى در دل است . و آن قوتى است كه « 26 » اندامها را به وجود او پذيرايى « 27 » حس و حركت باشد . و معنى « 28 » زندگى اندر همهء اعضا به وجود او پديد آيد . و حركات ترس و خشم ، بدين قوت « 29 » اضافت مىكنند « 30 » ، از آن جهت كه مىيابند « 31 » از انبساط
هامش
( 1 ) . م : + آن .
( 2 ) . ل : - از غذا .
( 3 ) . ل : آنكه .
( 4 ) . ل : گوهر .
( 5 ) . م : + را .
( 6 ) . ل و م : گوهر .
( 7 ) . ل : آن را .
( 8 ) . س : - و آنچه جوهر دل . . . كشد .
( 9 ) . م : + و .
( 10 ) . ل : - فعل .
( 11 ) . م : - به خود .
( 12 ) . س : + دفع و .
( 13 ) . ل : كما هى .
( 14 ) . م : + كه فضله در عضوى باشد پخته گرداند تا غذا شود و گاهى .
( 15 ) . ل : - باشد .
( 16 ) . س : قوتى .
( 17 ) . س : - و غذا گردد .
( 18 ) . ل : قوامى معتدل . . . آن را .
( 19 ) . ل : قوامى .
( 20 ) . ل : بازآرد .
( 21 ) . س : - و .
( 22 ) . س : - مانده .
( 23 ) . س : تا .
( 24 ) . م : - بدن .
( 25 ) . س : بود ؛ م : + و .
( 26 ) . ل : - آن قوتى است كه .
( 27 ) . س : پذيرندهء .
( 28 ) . س : معين .
( 29 ) . ل : - قوت .
( 30 ) . س : مىكند .
( 31 ) . س : مىيابد ؛ م : مىبايد .