و انقباض « 1 » كه عارض مىشود اين روح را كه منسوب به قوت حيوانى مىكنند « 2 » . و به نزديك اطبا روح جوهرى لطيف است كه از بخار خون و لطافت اخلاط تولد كند « 3 » .
همچنانكه مادهء اعضا كثافت اخلاط است ، مادهء روح ، لطافت اخلاط است « 4 » .
قوت نفسانى ، قوت حس و حركت را گويند و آن در « 5 » دماغ است . و بدان ماند كه قوت نفسانى جنسى « 6 » است و در تحت او دو قوت است : مدركه و محركه « 7 » .
و قوت مدركه گوييا « 8 » جنس است و دو قوت در تحت اوست : مدركه و متصرفه « 9 » .
ديگر مدركه « 10 » دو گونه « 11 » است : مدركهء ظاهر و مدركهء باطن . مدركهء ظاهر حواس خمسه است ؛ حس « 12 » بينايى و شنوايى و « 13 » حس « 14 » بوييدن « 15 » و چشيدن « 16 » و لمس كردن و بسودن .
و مدركهء باطن منقسم مىشود به دو گونه ، يا مدركه « 17 » صور جزوى است « 18 » ، همچنانكه خيالى از زيد و عمرو وى را « 19 » حاصل است و آن را حس مشتركه « 20 » مىگويند « 21 » و خزانهء آن خيال است ؛ يا مدركهء معانى جزوى است ، همچنانكه مثلا ادراك دوستى از زيد و دشمنى از عمرو و آن را وهم مىگويند و خزانهء او حافظه است « 22 » .
و قوت متصرفه قوتى است كه تصرف « 23 » در « 24 » مخزونات اين دو خزانه مىكند ؛ يعنى
هامش
( 1 ) . س : انقباض و انبساط .
( 2 ) . س : مىكند .
( 3 ) . م : متوارى شود .
( 4 ) . س : + اين است .
( 5 ) . م : از .
( 6 ) . س : جسمى .
( 7 ) . تقسيم قواى نفسانى در اين رساله ، به خلاف عرف جمهور طبيعيّون است ؛ خاصه آنكه از دو مدركه نام مىبرد كه يكى تحت ديگرى است . قيد « گوييا » در جمله بعد ، اشراف نگارنده را به اين خلاف آمد عادت ، مىنماياند .
( 8 ) . س : كه .
( 9 ) . س و ل : مصوره .
( 10 ) . مراد مدركهء اخير است .
( 11 ) . س : گون .
( 12 ) . م : جنس .
( 13 ) . س : - و .
( 14 ) . م : - حس .
( 15 ) . س : + است .
( 16 ) . م : خائيدن .
( 17 ) . ل : مدرك .
( 18 ) . س : + و .
( 19 ) . س و م : - وى را .
( 20 ) . س : مشترك .
( 21 ) . س : گويند .
( 22 ) . م : - است .
( 23 ) . م : - تصرف .
( 24 ) . م : - در .