قصد دل كند ، طبيعت دل ، به مدد طبيعت جمع اعضا ، دفع آن مادّه از دل كنند . و چون كش بغل ، محل دفع فضلات دل است ، عدو فضل است ، صفوت « 1 » او را به آن محل دفع مىكنند . و چون مادّهء سميّه در كش بغل ريخته شد در آنجا به شكل ورم پيدا مىشود . و اين ورم طاعون است و اگر مادّهء سميّه ، قصد دماغ كند ، طبيعت او به مدد طبيعت جميع اعضا ، آن مادّهء سميّه را از او دفع كرده به محل دفع فضلات او ريزند . و محل آن پس دو گوش بود ، زيرا كه پس دو گوش ، محل دفع فضلات دماغ است .
و اگر مادّهء سميّه قصد جگر كند ، طبيعت جگر به مدد جميع اعضا ، آن ماده را از او دفع كند و به محل دفع فضلات ريزند و در آن محل ورم طاعونى پيدا شود .
و چون مادّهء سميّت بيشتر ، قصد اين سه عضو رئيس مىكند و اين سه عضو به مدد اعضا آن را از خود دور كنند ، پس در محل دفع فضلات ايشان كه اين سه مفرغه « 2 » است ، ورم طاعونى بيشتر ظاهر شود .
و امّا سبب آنكه ورم گاهى در جانب راست باشد و گاهى در جانب چپ ، به واسطهء قرب ماده بود به آن جانب . و اگر مادّهء سميّه ، قصد اعضا رئيسه نكند و قصد عضو ديگر كند شريف ، مثل معده و ريه و كليه و غيرها ، طبيعت آن اعضا ، آن ماده را به جانبى كه آسان بود ، دفع او به آن جانب دفع كند . پس در عضوى ديگر « 3 » مادّهء طاعونى ظاهر نگردد و ورم در او پيدا شود و ليكن اين قسمت كمتر است .
و امّا سبب آن آنكه جميع اعضا در دفع مادّهء موذيه « 4 » به عضو رئيس مدد مىكنند ، آن است كه همهء اعضا از اعضاى رئيسه منفعت ديدهاند و اعضاى رئيسه نفع به ايشان مىرساند ، لاجرم در دفع عدو « 5 » همه مدد اعضا رئيسه مىكنند ، چنان كه لشكر سلطان ، مدد سلطان مىكنند در دفع عدو به واسطهء نفعى كه از سلطان ديدهاند .
هامش
( 1 ) . س : صفة ، صفوت : خالص ، برگزيده ( فرهنگ معين ، ج 2 ، ص 2156 ) .
( 2 ) . س : مفرعه .
( 3 ) . س : + ديگر .
( 4 ) . س : موزيه .
( 5 ) . س : عدد .