فصل : در بيان آنكه موت ، حياتى ديگر است
حكما ، نفس را تشبيه به آتش كردهاند از جهت لطافت و نورانيّت ، چه نفس ، جوهر لطيفى بود كه سبب نور علم و روشنى دانش گردد . و همچنانكه آتش جسمى است لطيف كه سبب روشنى حس و نور ظاهر گردد و چون نفس ، زندهاى است كه مردگى ندارد پس آتشى بود كه هميشه افروخته باشد و هرگز نميرد . چنان كه حافظ گفته :
بيت
از آن به دير مغانم عزيز مىدارند * كه آتشى كه نميرد هميشه در دل ماست
و چنان كه نفس ، زندهء ابدى است ، گويندهاى ابدى است و كلام او سكوت ندارد و نهايت و غايت نيز ندارد . چنان كه حافظ گفته :
بيت
در اندرون من خستهدل ندانم كيست * كه من خموشم و او در فغان و « 1 » در غوغاست
و چون نفس جوهرى است كه انفس جواهر است و اين معنى بر او ظاهر است ، لاجرم سر به هيچ فرو نمىآورد و تكبّر هيچ كس قبول ندارد . چنان كه خواجه حافظ گفته :
سرم به دنيى و عقبى فرو نمىآيد * تبارك اللّه از اين كبريا « 2 » كه در سر ماست
و چون معلوم شد كه نفس ، زندهء ابدى است ، پس « 3 » موت شخص ، حيات ديگر باشد و از حيات اول بهتر . چه نفس ، همچنانكه در وقتى كه در رحم مادر بود ، چون از رحم به مشقّت تمام از ظلام « 4 » و تنگى و تاريكى رحم مادر رست و به روشنى و فسحت و فراخى عالم پيوست ، همچنين چون به مشقّت مرض و جان كندن از رحم تنگ و تاريك پر محنت دنيا خلاص گردد و به روشنى و فسحت و فراخى عالم مثال برسد ، خوشحال گردد و زندگى ديگر بيابد ، چه اين عالم بهتر و فراختر از عالم دنياست .
هامش
( 1 ) . س : - و .
( 2 ) . در چاپهاى ديوان حافظ بيشتر به جاى كبريا ، فتنهها آمده است .
( 3 ) . س : بس .
( 4 ) . ظلام : تاريكىها ( فرهنگ معين ، ج 2 ، ص 2252 ) .