فصل : در معنى طاعون و سبب او
چون از تعفن روح ، اخلاط نيز متعفن گردد و طبيعت مدبّره ، اخلاط متعفنه را خواهد كه از حوالى اعضاى رئيسه مثل دل و دماغ و جگر دور گرداند تا خلط متعفن ، به ايشان ضرر نرساند چنان كه صاحب خانه ، تختهاى كه آتش در او گرفته از حجرههاى « 1 » خوب خانه دور كند تا آتش در حجرههاى خوب نگيرد . و چون طبيعت ، اخلاط متعفنه از اعضاى رئيسه دور كند اگر آن خلط متعفن را از دل دور كند ، آن خلط متعفن را به ابط يعنى كش « 2 » بغل بريزاند تا دل از او سالم ماند . پس در كش بغل ، ورمى ظاهر گردد و اگر آن خلط را از دماغ دور كند در پس دو گوش ورمى ظاهر شود و اگر آن خلط را از جگر دور كند ، در كش ران ورمى ظاهر شود و اين ورمها را كه از دفع طبيعت بود مادّه از اعضاى رئيسه ، طاعون خوانند . پس طاعون ، ورمى بود كشنده از دفع طبيعت در مفرغههاى اعضاى رئيسه و طبيعت مدبّرهء نفس ناطقه در آدمى .
رباعى
نَفس تو مدبّر وجود تو بُوَد * هم نَفس بُوَد كه اصل جود تو بُوَد
اصلاح بدن ، زمان زمان نَفس كند * نَفس تو چو شاه در وجود تو بُوَد
و لفظ طاعون پيش قدماى اطبّا ، ورمى بود در يكى از مفرغهها « 3 » يعنى كش بغل و پس گوش و كش ران . و ليكن پيش متأخرين اطبّا ، ورمى بود كشنده در هر عضو كه باشد ، خواه آن ورم بزرگ بود مثل خراج « 4 » و دمل و كشنده . و چون اكثر در مفرغههاى ثلاثه مىباشد
هامش
( 1 ) . س : حجرهاى .
( 2 ) . كش : كشاله ، بيغوله ، گوشه ( فرهنگ معين ، ج 3 ، ص 2976 ) .
( 3 ) . س : مفرعها .
( 4 ) . خراج : در اصطلاح پزشكان ، ورمى است كه در آن مادهاى متفرقه در ليف اندام ورم كرده تا مرز تجويف بعدى بريزد ( مفيد العلوم و مبيد الهموم ، ص 42 ) . و حكيم ارزانى مىنويسد : و آن نيز ورم بزرگ است ، تدبيرش همان است كه در دبيله گذشت ( ميزان الطب ، ص 208 ) .