بديهى دانستهاند حقيقت آن را ، و اگر اشتراك معنوى ، مجرّد اشتراك مفهوم واحد باشد ، با تباين معنونات ، لازم آمدى جواز انتزاع مفهوم واحد از حقايق متباينه از جهت تباين آنها ، و نيز لازم آمدى عدم سنخيّت به مثل « شىء » و « فىء » ، بين وجود معلول و وجود علّت . چه ، هر وجودى - بما هو وجود - بسيط است ، و اگر « تباين » بودى در وجودات ، به تمام ذوات بسيطه بودى و وجود علّت كه نور بودى ، وجود معلول ظلمت بودى و وجودات آفاق و انفس ، آيات حق تعالى نبودندى .
آيا ظلمت ، آيت نور شود ؟ حاشا ! و علم به علّت ، مستلزم علم به معلول نشدى و حال آنكه حصر كردهاند كه : « ذوات الاسباب ، لا تعرف الّا باسبابها » . « 1 »
و راقم را بيانى است آسان در وحدت ، و آن اين است كه : تعدّد هر حقيقتى ، به سبب تخلّل غير آن ، حقيقت است در آن حقيقت ، مثل تخلّل غير شعلات آتش در آنها ، چون : « هوا » و « آب » و « انسان » و « حيوان » و « نبات » .
و همچنين در هر نوع . پس اگر فرض كنيم كه چيزهاى ما بين شعله ، همه شعلهء آتش بودندى - كه مفصل و مكان و جهت و غيرها - همه [ از ] سنخ آتش باشند ، يك آتش بودى ، ولى در نور وجود ، فرض نيست كه هر چه در خارج و ذهن است ، « وجود » است ، [ زيرا ] : « اذا جاور الشىء حدّه انعكس ضدّه » . پس ، مثل كلّ مواد در گرفته به آتش ، ببين جمع ماهيّات ممسوسه به نور وجود و مطموسه به آن را ، چه مشير و چه اشاره و چه مشاراليه كه : « الحقيقة كشف سبحات الجلال من غير اشارة » . « 2 »
و امّا آنكه كثرت است ، ولى « نورى » ، چه دانستى كه مراتب و درجات متفاضله است ، نور حقيقت را و وجودات سلاسل طوليّهء نزوليّه و صعوديّه و سلسله عرضيّه انوارى است :
« بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ »
« 3 » و اين كثرت نورى ، منافى وحدت حقّه نيست ،
هامش
( 1 ) - « قواعد كلى فلسفى » ، ج 1 / 252 - 261 . به گفته دينانى : اين قاعده را صدر المتألهين مطرح كرده است ، ولى تقريرش براى اثبات قاعده ، خالى از پيچيدگى و اعضال نيست .
( 2 ) - از حديث حقيقت ، مقدّمترين مأخذى كه اين حديث در آن آمده است ، « چهل مجلس » علاء الدوله سمنانى است و ملا نظر على طالقانى نيز ، شرحى براى آن نوشته است .
( 3 ) - ظلمات بعضها فوق بعض ، نور / 40 .