خلق الرّحمن من تفاوت » . « 1 »
و [ اينكه ] بعضى از اهل معنى گفتهاند : « كلّ ندّ ، ضدّ و كلّ ضدّ ، ندّ » ، وجهش آن است كه : هر « ندّ » و « مثل » ، به سبب مقابلت و مباينت ، ضديّت دارد و در صفات با « ندّ » خود ، هر « ضدّ » به سبب وجود و وصف عنوانى ضديّت نيز مثليّت دارد با « ضدّ » خود ، پس هر چه نفى « ندّ » كند ، نفى « ضدّ » كند و بالعكس .
و بالجمله ، هرگاه كه وجود « منبسط » باشد ، واحد باشد :
« وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ »
، « 2 » و تفاوت و ضديّت نداشته باشد ، و « اثر » مشابه است صفت « مؤثّر » را :
« قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ »
« 3 » ، پس چگونه مبداء ضدّ داشته باشد ؟
و هر گاه مثل اعلاى حق ، « ندّ » و « مثل » نداشته باشد ، اعنى : انسان كامل ، و شرحش « انسان كبير » است ، چه وحدتش حقّهء ظليّه است - نه عدديّه - و ثانى ندارد ، و يكى از وجوه :
« لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ »
« 4 » مثل ، به معنى « مثل » - به فتح ثاء مثّلثه - است . پس ، هرگاه « ظلّ ثانى » ندارد و ندّ [ هم ] ندارد ، چگونه ذى ظلّ داشته باشد ؟
و اين تفاوت ، به شدّت و ضعف در مراتب وجود ، موجب تباين نوعى نيست كه آن حقيقت واحده ، به وحدت حقّه است ، چون نفس واحدهء صاحب مراتب ، نه چون آب ، واحد به وحدت عدديّه .
و « وجود » ، موجود حقيقى است ، هر چند وجود خاص باشد ، و ماهيّت موجود مجازى است كه در ذاتش لا موجودة و لا معدومة بلكه ، در حال موجوديّت نيز ، « وجود » ، نه عين آن است و نه جزء آن . و گفتيم كه اين طريقه ، [ طريقهء ] « وحدت در كثرت » است .
امّا اينكه وحدت است ، [ روشن است . ] چه ، دانستى سنخيّت مراتب را در نوريّت ، و اباى [ آن را ] از « عدم » و اينكه چون مراتب نفس واحده است . و اگر وجودات ، حقايق متباينه بودندى ، اشتراك معنوى در وجود نبودى ، و حال آنكه
هامش
كه عدّهاى ، « پارادوكسيكال بودن عرفان » را از آن نتيجه گرفتهاند .
( 1 ) - ملك / 4 .
( 2 ) - قمر / 50 .
( 3 ) - اسرا / 86 .
( 4 ) - شورى / 11 .