دارد : « انوار بعضها فوق بعض ، مختلفة فى الشّدة و الضّعف » ، مثل انسان واحد كه مراتب متفاضله داشته باشد و مقاماتش متفاوت باشد ، مثل « طبع » و « نفس » و « قلب » و « عقل » ، تا « لطيفهء اخفويّه » . پس ، در حقيقت ، وجود مرتبهء تامّ و شديد « علّت » است و مرتبهء ضعيف « معلول » و در « دار » واقع ، غير وجود و سنخ نور ، « ديّارى » نيست .
ذات علّت « وجود » ، و عليّت نيز « وجود » ، و معلول « وجود » .
و به عبارت ديگر ، جاعل « وجود » ، و جعل « وجود » ، و مجعول ، [ همه ] « وجود » [ هستند ] . و به عبارت ديگر : صانع « وجود » ، و صنع « وجود » ، و مصنوع [ نيز ] « وجود » ، ولى ، به حسب مراتبى كه در « وجود » است ، از : « خفا » و « ظهور » و « مظاهر » ، امّا ذات علّت و مرتبه فوق التّمام در نوريّت ، مرتبهء وجود حق است .
و امّا عليّت حقيقيّه - نه اضافيّه - « وجود منبسط » كه در عقل ، « عقل » است و در نفس ، « نفس » است و در طبع ، « طبع » است ، و ماء سيّال در اوديه است به قدر آنها و اشراق ، حقّ است بر ماهيّات جبروتيّه و ملكوتيّه و ناسوتيّه و مقام ظهور و معروفيّت ذات است و بينونت با او ندارد و الّا ظهور او نباشد و محبّت افعاليّه است ، مدلول :
« احببت ان اعرف » « 1 » ، و نفس رحمانى است و صبح ازل :
« وَ الصُّبْحِ إِذا تَنَفَّسَ »
« 2 » و كلمهء « كن » و « امر اللّه » و « وجه اللّه » است و مشيّت و رحمت واسعه و فيض مقدّس و غير اينها ، از القاب حسنى .
و أمّا معلول وجودات مقيّده ، از « عقل كل » تا هيولى است و از درّه تا ذرّه ، پس منسوب اليه و منسوب و نسبت - كه اضافهء اشراقيّه باشد - همه « وجود » است ، نه همين منسوب اليه ، چنان كه در آن طريقه منسوب به « ذوق التألّه » بود ، و وجود در عين وحدت حقّهاش ، سعتى دارد و عرض عريضى به تمثيل دارد كه نه مرهون است به تماميّت و فوق التّمام و نه به غير تماميّت ، به وجهى ، چون نور حسّى كه نه مرهون است به نور شمسى و نه قمرى و نه نجومى و نه سراجى و نه اشعه و نه
هامش
موهم غيريّت و دوئيّت باشد . « اساس التوحيد » / 35 .
( 1 ) - « تفسير مثنوى » ، ج 14 / 78 و ج 2 / 359 - 361 و 356 ، و « بحار الانوار » ، ج 87 / 199 و 344 .
( 2 ) - تكوير / 18 .