وجود و ماهيّت - هر دو - را بايد اصل بدانند ، تا « اجتماع متقابلين » به آنها لازم نيايد ؛ امّا « اصالت وجود » ، براى [ حفظ و قبول ] « وجوب » و « وحدت » و « عليّت » ، و امّا « اصالت ماهيّت » براى « امكان » و « كثرت » و « معلوليّت » . چه ، اجتماع متقابلين ، دو موضوع مىخواهد ، پس منشعب مىشود دار تحقّق و واقع به دو اصل ؛ « نور » حقيقى و « ظلمت » واقعى كه وجود ، « نور » است و ماهيّت « ظلمت » و اين ، « شرك خفى » است ، نه « توحيد حقيقى » .
بيت
هست آئين دو بينى ، ز هوس * قبلهء عشق يكى آمد و بس « 1 »
حرف ديگر آنكه : سنخيّتى ، مثل [ سنخيّت ] « نيّر » و « شعاع » ، شرط است ، در علّت و معلول و ماهيّت ، قابل معلوليّت نيست ، براى حقيقة الحقايق ، زيرا كه چه سنخيّت است ظلمت ديجور را ، به « نور » كه از آن منبعث شود ؟
و اگر گاه ، ماهيّت را « ظلّ » گويند ، به اعتبار اشتباك آن ، به نور وجود ذهنى ، يا خارجى است ، تبعا و [ لى ] بذاتها ، « ظلمت » است و سراب و معلول « وجود » وجود و « عدم » ، عدم است و اينها ماهيّت را ، اصل در مجعوليّت مىدانند .
طريقهء دوم در توحيد ، طريقهء بسيارى از صوفيّه است كه وجود را « واحد » دانند - چنان كه مذكور شد - و « موجود » را نيز واحد دانند كه ماهيّت اعتبارى است ، پيش ايشان و در وجود ، مراتب قائل نيستند و گويند : نيست در واقع ، مگر ذات واحده و تكثّر ، به اعتبار و پندار است و اشكال و قدح در اين طريقه بسيار است .
و امّا طريقهء سيّم ، طريقهء أنيقهء اهل حق است كه « وحدت در كثرت » و « جمع در فرق » است ، آن است كه : حقيقت ، وجود اصلى است و نورى است كه اوصافش را شنيدى و واحد است ، به « وحدت حقّه » « 2 » ، نه « وحدت عدديّه » . و مراتب متفاضله
هامش
( 1 ) - مولوى گويد : قبلهء عاشق ، حق آمد اى پسر / قبلهء باطل ، بليس است اى پدر . « مثنوى » ، دفتر 6 / 380 - رمضانى -
( 2 ) - وحدت حقيقيّه ، عبارت از لحاظ شئى است بما هو غير منقسم و واحد ، فحسب . يعنى لحاظ اتّصاف شيئى است ، به وحدت لا به شرط سازج از هرگونه حدّ و خالص از هر اعتبارى كه مشعر به كثرت و مؤذّن به اثنينيت و