« كان اللّه و لم يكن معه شىء » « 1 » ، از مقتضاى براهين كه : « كان هو و لم يكن اسم و لا رسم معه » . « 2 »
بيت
در آن خلوت كه هستى بىنشان بود * به كنج نيستى ، عالم نهان بود
وجودى بود از نقش دوئى ، دور * ز گفتگوى مائى و توئى ، دور
وجودى مطلق از قيد مظاهر * به نور خويشتن ، بر خويش ظاهر
دل آرا شاهدى ، در حجلهء غيب * مبرّا دامنش ، از تهمت عيب
نه با آيينه رويش در ميانه * نه زلفش را كشيده ، دست شانه
صبا از طرّهاش ، نگسسته تارى * نديده چشمش از سرمه ، غبارى
نواى دلبرى با خويش مىساخت * قمار عاشقى ، با خويش مىباخت
« 3 » تا آنجا كه گويد :
برون زد خيمه ز اقليم تقدّس * تجلّى كرد در آفاق و انفس
به هر آيينهء بنمود روئى * به هر جا خاست از وى ، گفتگوئى
« 4 » يعنى : همه ، مظاهر اسماء و صفات اويند . « بنمود روئى » ، يعنى : غلبهء ظهور صفتى از صفات . « خاست گفتگوئى » ، يعنى : ذكر اسمى از اسماء ، چنان كه همين قائل گويد :
اى صفات تو نهان ، در تتق وحدت ذات * جلوهگر ، ذات تو ، از پرده ، اسماء و صفات
خلاصه ، گوئيم : عالم حادث است و هر حادثى ، « محدث » مىخواهد . نقل كلام ، به آن محدث مىكنيم : اگر حادث باشد ، نيز محدث ديگر مىخواهد . پس ، « دور » لازم آيد ، يا « تسلسل » ، يا منتهى شود به محدث غير حادث ، و او « قديم » و « واجب الوجود » است .
پنجم ، طريقهء صدّيقين است كه از خودش ، بر خودش استدلال كنند :
مثنوى
هامش
( 1 ) - « بحار الانوار » ، ج 57 / 234 .
( 2 ) - همان .
( 3 ) - « اساس التوحيد » / 65 .
( 4 ) - اشعار از جامى است . جامى به حمايت از « وحدت وجود » مشهور است . ر . ك به : « ترجمه و تفسير نهج البلاغه » ج 2 / 78 .