تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الحكم في المفتتح والمختتم (فارسى) — صفحة 71

مساهمون:

ص٧١
پس ، گوئيم : حركت ارادى فلك ، مطلوب شوقى و غايت عقلى مىخواهد ، و نمىشود كه مطلوبش ، « شهوى » و « غضبى » باشد ، كه از شهوت و غضب مبرّاست و به قواعد حكمت ، از كون [ و ] فساد و تخلخل و تكاثف و نموّ و ذبول ، معرّاست ، و نيفزايد و نكاهد ، تا بدل ما يتحلّل بخواهد . و نمىشود كه مطلوبش ، از سوافل باشد كه عالى را ، التفاتى به سافل نيست . و نمىشود كه غرض منقطعى داشته باشد . زيرا كه به « 1 » رسيدن به آن ، سكونش لازم آيد ، و نمىشود كه مطلوب هر يك ، جسم فوق باشد و الّا استقامت حركات و تشابه حركات لازم آيد ، و نمىشود كه خود حركت ، مطلوب باشد . چه ، « حركت » طلب است و « طلب » ، « مطلوب » نشود . پس فلك را مطلوب عقلى دائمى است و « اهتزاز » و « عشق هميشگى » به او دارد و مطلوب او ، « حقّ » است . بيت
صوفيان ، كبود پوش همه * از غم دوست ، در خروش همه
و ليكن :
گر چه چندين چشم گردون ، باز كرد * هم نديد از راه او ، يك ذرّه گرد
سيّم طريقهء حكماست نيز كه « 2 » از « نفس ناطقه » استدلال كنند ، و طريقهء شريفه‌اى است ، مبتنى بر معرفت نفس . پس گوئيم كه : نفس ناطقه ، مجرّد است بذاتها ، از « موادّ » و « جهات » و « اوضاع » و « زمان » و مانند اينها ، و ممكن است ، بلكه به اعتبار نفسيّت ، حادث است و « امكان » و « حدوث » ، مناط افتقار است . پس ، حاجت دارد به علّت ، و علّت او ، نتواند كه جسم يا جسمانى باشد . امّا جسم ، به تقريب آنكه اجسام ، همه امثالند و امثال ، متساوىاند در آنچه بر آنها روا يا نارواست ، پس ، اگر جسميّت ، منشأء نفس ناطقه باشد ، هر جسمى ، بايد خداوند نفس ناطقه باشد ! و نه چنين است . و امّا جسمانى ، پس آن يا « طبيعت » است ، يا « صورت نوعيّه » يا « عرض » ، يا « نفس ديگر » و هر چند ناطقهء ديگر باشد . چه ناطقه ، به اعتبار فعل ، جسمانى است و جميع ، باطل است . چه ، تأثير جسمانى به مدخليّت وضعى و محاذاتى است ، نسبت به متأثر خود ، چه مىبينى كه ديگ
هامش
( 1 ) - « براى » بهتر به نظر مىرسد . ( 2 ) - [ كه آنها نيز ] از . . .