تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الحكم في المفتتح والمختتم (فارسى) — صفحة 70

مساهمون:

ص٧٠
استكمالات ، تا قرب تخلّقى و تحقّقى به « غاية الغايات » پيدا نكند ، آرام نمىگيرد . پس ، موجود كاملى - على الاطلاق - بايد باشد ، تا محرّك غائى كلّ باشد به ترتيب ، و منتهى السّلاسل و نهاية الرّغبات و الطّلبات اوست . بيت
« يا صنم » ، « يا صنم » ، از خلق جهان مىشنوم * اين صنم كيست كه عالم همه ديوانهء اوست ؟
و تحريك محرّك غير متحرّك ، مانند تحريك معشوق است ، مر عاشق را ، و معلّم ، مر متعلّم را كه خود « حركت » ندارند و جلوهء مطلوب ، طالب را به حركت انداخته . و وجه ديگر آنكه : از حركت فلك استدلال كنند . بدينگونه كه حركت فلك ، « طبيعى » نيست و « ارادى » است ، بلكه « ارادى عقلى » است . چه ، به نفس منطبعه‌اش ، ادراك جزئيات كند و به نفس كليّه‌اش ، ادراك كليّات و مجرّدات كند . و استدلال كنند بر آنكه طبيعى نيست و ارادى است ، به آنكه « 1 » : هر وضعى را كه طالب مىشود ، به حركتى بعد از نيل به آن ، هارب مىشود از آن و باز مهروبش ، مطلوبش مىشود و مطلوب طبيعت ، مهروب آن نشود و عكس اين هم نشود . پس ، بايد حركت فلك بالاراده باشد . - اگر گوئى كه : طبيعت نيز طالب وضعى مىشود ، از اوضاعى كه در اثناء حركت است و بعد از نيل آن ، از آن هارب مىشود ، چنان كه در ثقال و خفاف مشاهد است ، - گوئيم كه : در فلك ، « هرب » به همان حركتى است كه « طلب » به آن است بعينه و بالعكس . مثلا : هرب شمس ، از وضع شرقى بعينه ، طلب همان وضع است ، يعنى هرب از آن - از ابتدا تا انتها - طلب همان است و طىّ اوضاع ميانه نيز ، هم « هرب » است ، هم « طلب » ، تا به آن وضع شرقى برسد . و در حركات مستقيمهء طبايع ، نه چنين است ، و بالجمله ، فلك حيىّ است كه حيات همهء حيوانات را ، او واسطه است ، و جسم او ، به موجودات مثاليّه مىماند كه « حىّ بالذّات » اند ، خاصّه جسم فلك اطلس كه گويا حضيض عالم مثال است و اوج اين عالم .
هامش
( 1 ) - « به اينكه » صحيح‌تر است .