و يك جا ، حركت بر حول مركز ؟
پس ، بايد قوّت فعليّه باشد در سنگ كه آن را به مركز حركت دهد ، چنان كه در آتش به محيط « 1 » ، و آن قوّت را ، « طبيعت » خوانند و آن ، محرّكى است كه خود [ ش ] هم متحرّك است ، زيرا كه چون آن قوّت و طبيعت ، حلول سريانى دارد ، در جسم خود هم با جسم ، از مكانى به مكانى رود . به علاوهء حركات ديگر كه دارد .
و محرّك غائى ، در اين دو حركت ، [ در حال ] وصول به مركز ، و وصول به محيط است ، پس اگر هر محرّك ، « متحرك » باشد ، « تسلسل » لازم آيد . پس ، بايد به محرّك غير متحرّك منتهى شود كه « واجب الوجود » است . مصرع : سر رشتهء جميع خلايق ، به دست اوست .
اين استدلال ، از حركت بود ، از باب حاجت به فاعل ، و امّا از باب غايت ، پس بدان كه : عالم [ و ] عالميان ، در استكمالاند و حركت كنند ، به سوى غايات ؛ جمادات به سوى نباتات [ در حركتند ] ، و نباتات ، به سوى حيوانات ، و حيوانات به سوى اناسى ، مصرع : جمله عالم ، آكل و مأكول دان . « 2 »
خاصّهء حركات به غايات را ، در صراط انسان مشاهده كن كه در ارحام ، چگونه « جماد » ، نباتات ، [ نباتات ، ] « حيوان » و حيوان ، « انسان » مىشود ، و انسان در ارحام عناصر ، بعد از بيرون آمدن از « رحم » و ظلمات ثلاث ، چگونه استكمالات مىيابد ، چنان كه به حسب بدن ، « رضيع » ، « صبى » ، و « مراهق » ، و « يافع » ، و « مترعرع » « 3 » ، و « شارخ » ، و « شاب » ، و « كهل » ، و « شيخ » مىشود ، به ترتيب ؟ !
به حسب روح نيز « مسلم » ، و « مؤمن » ، و « متّقى » ، و « عالم » ، و « عارف » ، و « ولى » مىشود ، به ترتيب . و به عبارت ديگر : عقل « عملى » ، بالقوّة و بالفعل ، و عقل « نظرى » ، « هيولائى » و عقل « بالملكه » و عقل « بالفعل » و عقل « مستفاد » و عقل « فعّال » و عقل « كلّى » مىشود ، به ترتيب و انسان كامل ، بالفعل در حركات و
هامش
( 1 ) - كلّ حركة فانّها خروج من القوّة الى الفعل . « شرح بيست و پنج مقدّمه در اثبات بارى تعالى » / 24 .
( 2 ) - « مثنوى » ، دفتر 3 / 138 - رمضانى - و ج 2 / 4 - نيكلسون -
( 3 ) - توضيح در ادامهء كتاب ، در شرح قصيدهء عينيه ابن سينا خواهد آمد .