و به وجه ديگر ، از راه تركيب و تاليف و تعلّق حاجت ، اثبات كنيم كه :
هر مركّب محتاج و هر متعلّق ، به چيز [ ديگرى ] نيز محتاج است و « محتاج » ، نشايد كه « واجب الوجود » باشد . پس ، حاجت دارد به مؤلّفى بسيط و معلّقى محيط كه « واجب الوجود » است .
پس گوئيم : هر جسمى ، مركّب است از اصل جسميّت و خصوصيّتى كه صورت نوعيّه و صورت شخصيّه باشد ، و صورتهاى نوعيّه ، تعلّق حلولى دارند به جسم و صورتهاى شخصيّه و اعراض نيز تعلّق حلولى دارند به موضوعات . و نفوس ، تعلّق تدبيرى و استكمالى دارند ، به ابدان ، به علاوه تركيبهائى كه دارند ، از « ماهيّت » و « وجود » و از « جنس » و از « فصل » و از « مادّه » و « صورت » . پس ، عالم جسم و جسمانى ، سراسر نيازمندند به حضرت بىنياز .
دوّم ، طريقه حكماى طبيعيّين است كه از « حركت » - كه موضوع علومشان مىباشد « 1 » - استدلال كنند بر وجود « واجب الوجود » ، و اين طريق نيز منشعب شود ، به دو وجه ؛ يكى آنكه : از حركت مطلق عالم و عالميان ، استدلال شود .
بدين گونه كه هر « 2 » متحرّك ، به خود [ ى خود ] حركت نمىكند ، بلكه محرّكى غير [ از ] خود مىخواهد « 3 » ، و محرّك دو قسم است ؛ فاعلى و غائى . « 4 » و هر يك ، دو قسم است : محرّك متحرّك و محرّك غير متحرّك ، مثلا سنگ كه حركت مىكند به جانب مركز عالم ، جسم آن متحرّك است و همان محرّك نيست . چه ، آن قوّت انفعاليّه است ، نه قوّت فعليّه ، پس آن « قابل » است ، نه « فاعل » و نيز جسم در همه يكسان است ، پس چگونه يك جا ، حركت به [ طرف ] مركز كند و يك جا ، حركت به محيط
هامش
( 1 ) - انّ الحكماء اصطلحوا على انّ التّغير الذى لا يكون دفعة بل يكون على التدريج يسمّى حركة ، ثمّ قالوا « الحركة » انّما توجد فى اربع مقولات . . . « شرح بيست و پنج مقدّمه در اثبات بارى تعالى » / 23 .
( 2 ) - « هيچ » صحيحتر به نظر مىرسد .
( 3 ) - كل حركة لا بد لها من محرّك ، « قواعد كلّى فلسفى » ج 1 / 228 - 238 .
( 4 ) - اعلم انّ ما يوصف بالحركة ، فامّا ان تكون تلك الحركة قائمة به ، او لا تكون قائمة ، بل تكون قائمة بما لا يقارنه . . . « شرح بيست و پنج مقدمه در ، اثبات بارى تعالى » / 25 .