قائلى گفته است :
خوش بافتهاند در ازل ، جامهء عشق * گر يك خط سبز ، بر كنارش بودى
عشقهاى صورى ، به حسيّات را خواسته است كه جامه و البسهاند ، نسبت به عشق حقيقى ، و از خطّ سبز حيات جاويد در عالم ، صورت را خواسته است . و از آنچه گفتيم ، دانستى كه : حيات جاودانى صورى هم به اهل صورت ارزانى ، و امّا بر اهل معنى اين عالم نيست ، مگر زندانى ! چه فانى و چه جاودانى ، بلكه فانى خوشتر كه موجب بىنيازى است ، از عالم هيولانى .
بعضى حكايت كرده است كه : خضر عليه السّلام به بعضى از اولياء دچار شد و گفت :
مىخواهم ، چندى با هم باشيم . او قبول نكرد ، و گفت :
چگونه مصاحبت در گيرد [ ميان ما ] ، و حال آن كه ، تو آب حيات خورده و حيات جاويد خواسته ، و من ، ترك جان گفتهام و ترك حيات كردهام و به جانان تسليم شدهام ؟
و بالجمله ، حسن و جلوهء اين مشتهيات جزئيّه به مدخليّت تن باشد - كما مرّ - و هر چه جلوهاش بر تو به مدخليّت تن است ، زينهار دل به آن مبند كه چون تعلّق به تن زايل شود و تجرّد حقيقى حاصل شود ، مرغوبيّت آن نيز برود ، و چون دغدغهء حموضت سودا ، فم معده را و دغدغهء منى ، اوعيه را و التهاب حرارت ، كبد را كه تسويل نفس كنند ، و زينت دهند مشهيات را .
و بالجمله ، صوم را سه درجه است : صوم « عموم » و صوم « خصوص » و صوم « اخصّ الخصوص » . امّا صوم عموم ، پس ، آن كفّ « بطن » و « فرج » است ، از مفطرات معهوده ، و امّا صوم خصوص ، كفّ « سمع » و « بصر » و « زبان » و « دست » و « پا » و ساير جوارح است ، از گناهان ، چنان كه حضرت صادق عليه السّلام فرموده : « اذا صمت فليصم سمعك و بصرك ، و غير ذلك » ، و صوم اخصّ الخصوص ، كفّ قلب است ، از جميع « ما سوى اللّه » و احتراز دل است ، از افكار دنيويّه و شواغل دنيّه ، مگر شواغل دنيويّه كه وسيلهء آخرت و ماوراى دنيا و آخرت باشند .
مسألة : شرط است در صوم واجب « بلوغ » و « عقل » و « خلوّ از حيض و نفاس » و « عدم سفر » و عدم « مظنّهء ضرر » .
پس ، اگر [ صوم ] به فعل آورد ، با مظنّهء ضرر ، باطل