الله سائله » هم نمىخواهد ، بلكه بپرهيزد از نخواستن كه كلّى كاستن و « دنىّ الهمّة » بودن است ، و خانه و نعمت را عوض لقاى او نگيرد كه اينها حاجباند .
و سرّ خاص در اشتراط زكات غلّات به تملّك به زراعت ، آن است كه زراعيّت را صفت خود گرفته كه فرموده :
« أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَحْرُثُونَ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ »
« 1 » كه چنان كه گبر و ترسا وظيفه خور دارد ، در زراعت هم كه به ظاهر مضاف به « ما » است و به باطن ، منسوب به او « خردمند » و « چرنده » و « پرنده » و « خزنده » ، همه وظيفه خورند ، و زارع بشرى در مزارعه و مساقات ، بايد خودى نبيند ، و صورت عموم وظيفه هم مغتنم است ، اگر چه : « از ره صورت يكى است مردم و مردم كيا » ، ليكن مانند نواميس الامثله است ، نسبت به عبادات احرار كه شبيهى مىآورند ، و صورت كجا و معنى كجا ؟
و اينكه گفتيم : تأخير در دفع جايز نيست ، سرّش در فقرائى كه ذى السّعادتين هستند كه فقر نورى و فقر صورى ، هر دو را دارند ، آن است كه تعطيل دو حق مىشود : حقّ النّاس ، و حقّ اللّه ، چه اينها « وحدت » در « كثرت » و « كثرت » در « وحدت » ، و « خلوت » در « انجمن » و « انجمن » در « خلوت » دارند . لراقمه :
مبين مرقع خاكى ، چه در وى آذرهاست * نهفتهاند ، به خاكستر آذر فقرا
« 2 »
« وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ »
. « 3 » و به مقتضاى : « اذا جاوز الشّىء حدّه انعكس ضدّه نهاية الفقر بداية الغنا و العبوديّة جوهرة كنهها الرّبوبيّه » . « 4 » پس ، تعطيل حقّ چنين ناسى ، تعطيل حق اللّه است نيز كه چنين عبدى ، اسم اللّه الاعظم است و « اسم » به وجهى غير مسمّى است و به وجهى عين كه ظهور صفات مسمّى است و گذشت كه : انسان كامل ، هيكل توحيد است . شعر
ليس من اللّه بمستنكر * ان يجمع العالم فى واحد
شعر
سين انسان چون كه خيزد از ميان * اوّل و آخر نماند غير آن
هامش
( 1 ) - واقعه / 63 و 64 .
( 2 ) - « ديوان اسرار » / 216 ، بيتى از غزل شماره 4 .
( 3 ) - انعام / 59 .
( 4 ) - « مصباح الشريعه » / 114 .