كليات ، متّصف به « غنى » است و متخلّق به اخلاق « غنى مغنى » - جلّ شأنه - چه ، ادراك كليّات ، مرتبهء غناى نفس ناطقه است كه در آن ، حاجت به بدن و قوا و آلات ندارد و ادراك جزئيات ، مرتبهء نيازمندى است . پس ، چون خواهى شكل جزئى يا لونى [ را ] بينى ، حاجت دارى به هفت طبقهء چشم ، و سه رطوبت آن ، و روح بخارى آن ، به علاوهء استيفاء شرايط ابصار ، نسبت به خارج . و چون خواهى ، جزئى از شنيدنىها بشنوى ، حاجت دارى به « صماخ » و « عصب » و « بخار » و غير اينها ، و همچنين ، در ادراكات جزئيهء ديگر ، به مشاعر ظاهره و باطنهء ديگر .
و در ادراك كليّات ، مستكفى است ناطقه ، به ذات و باطن ذات خود ، خاصّه بعد از حصول ملكهء خلّاقيّت عقل بسيط ، مر عقول تفصيليّه را ، و هر چند در بدايت ، اعدادى از آلات و ادوات لازم باشد ، ولى « معدّ » معدوم گردد و « معدّله » موجود باشد . پس ، بكوش در اصلاح مراتب « غنا » و « دوام » و « تجرّد » و احاطت « ناطقه » ، و فرار كن از جوالب مقابلات اينها .
مسح سر ، اشارت است ، به اين كه : سر و دماغ را ، تر و تازه مىكنم ، در طلب دوست . و مسح پا به اين كه : پاى استقامت مىخواهم ، در پيمودن راه دوست كه « تلوين » مردود است و استقامت و تمكين مقبول كه در هر مقامى ، « خطره » است . و حال و ملكه و استقامت ، اين است كه در مسح پا ، گوئى : « الّلهم ثبّت قدمى على الصّراط » « 1 » ، و تر كردن پا به مسح ، اشارت است به آنكه « لينت » و « سرعت » مىخواهم ، در پيمودن راه دوست كه لينت در اعضاء ، موجب سهولت حركت و ارسال و انعطاف آنهاست كه : « المؤمنون لينون هينون » . « 2 »
بيت
اندام و مغز ، ترك كن و آن يارِ نغز جو * تا سر رود ، به سر رو و تا پا ، به پا بپو !
و اينكه بايد ، دست را تا ميان شست - كه مرفق باشد - كه آلت رفق و مداراست ، اشارت است به ميانه روى در امور دنيا كه بالمرّه دست از امور دنيا كشيدن كه [ در
هامش
( 1 ) - « بحار الانوار » ، ج 80 / 320 .
( 2 ) - المؤمنون من طينة الانبياء ، « بحار الانوار » ، ج 5 / 225 .