است و حامل اسميّه است كه نفوساند و حامل كلمات فعليّه است كه موجودات متجدّدهء زمانيّهاند .
و بعد ، دست راست ، و چپ را ، بشويد از تصرّف در دنيا ، [ اگر ] چه مباحات [ آن باشد ، به ] مدلول :
« قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ »
« 1 » كه [ دست ] راست ، اشارت به آن است ، و چه محرّمات كه چپ ، اشارت به آن است ، بلكه اهل اللّه و طالبان قربت محضه ، هر دو دست را بشويند ، از مطلوبات اصحاب يمين و اصحاب شمال .
بيت
گر دنيا و آخرت بيارند * كاين ، هر دو بگير و دوست بگذار
ما يوسفِ خود ، نمىفروشيم * رو رو ! زر و سيمِ خود نگهدار !
كه : « الدّنيا ، حرام على اهل الآخرة و الآخرة حرام على اهل الدّنيا و هما حرامان على اهل اللّه » . بلكه آنان كه سيّاح ديار كليّات و سبّاح بحار مرسلاتاند ، و به مقام « عقل بالفعل » رسيدهاند ، مجرّدند از عالمين و طارحاند كونين صورييين را ، و نفوس ديگر ، مجرّدند از ابدان طبيعيّهء ماديّهء عنصريّه تنها ، ولى آنان را خواهم كه جزئيّات را ، آلت لحاظ و مرآت بينش كليّات كنند ، نه به عكس . چه ، اينها در حقيقت ، ذاهل از كليّاتاند .
پس ، داراى « 2 » حقيقت عندليب - مثلا ، اعنى : كلّى عقلى ، نه طبيعى ، و نه مفهوم ، من حيث هو مفهوم ، بل « ربّ النوع » او ، و لو عن بعد - كجا و داراى عندليب جزئى طبيعى به حسّ ، و عندليب مثالى به خيال و يا در شاخ درخت جنّت كجا ؟ و داراى حقيقت انسان كه هيكل توحيد است ، كجا - و لو به أعلى المدارك - و داراى انسان طبيعى و مثالى كه آن ، حقيقتى است محيطه ، و اينها جزئى و رقيقه و رقيقة الرقيقهء اويند و هر كلّى عقلى [ كجا ؟ ] :
لا مكانى است ، كاندر آن ، نورِ خداست * ماضى و مستقبل و حالش كجاست ؟
« 3 » چه جاى خود عقلى كه مبدى همه و متّحد به همه مىشود ؟ و ايضا مدرك
هامش
( 1 ) - اعراف / 30 .
( 2 ) - يعنى : دارنده
( 3 ) - « مثنوى » ، دفتر 3 / 155 - رمضانى - ج 2 / 65 - نيكلسون - و ج 6 / 638 - جعفرى -