چون سفر از « حق » به سوى « خلق » كرد تكوينا و سفر از « خلق » به سوى « حق » كرد تكليفا « بقاء باللّه بعد الفنا » و « صحو بعد المحو » يافته ، مأمور شد ، به سفر از « حق به حق به سوى خلق » ، از جهت تكميل و ارشاد خلق .
پس « وحدت » در « كثرت » و « خلوت » در « انجمن » داشت و پشت سر و پيش رو ، همه را مىديد ، چنان كه « معرفت » ، تذكّر عهد اوّل و به ياد آوردن روح است ، بعد از قرين شدن به عالم طبيعت سابقهء ازل را ، و در آن حضرت ، به نحو اتمّ بود و از جهت كليّت او ، در ديگران ، به وراثت و تبعيّت اوست . اين به حسب قبل و بعد در سلسلهء طوليّهء نزوليّه و صعوديّه .
نكته ديگر به حسب « ماضى » و « مستقبل » سلسلهء عرضيّهء آن است كه كسى ، نورى شده است ، به عنايت خدا و ليكن : « نوره يسعى بين يديه لا وراء ظهره » . پس ، پشت سر را نمىبيند . چه ، نور وراى ظهر را ندارد و به نور ، اشياء ديده مىشوند ، چنان كه نور خورشيد ، يا خلفاى او ، با نور بصر مجتمع مىشوند ، و چيزى ديده مىشود .
و آن جناب صلّى اللّه عليه و آله ، نورش چنان كه « مستقبل » را گرفته كه اولياء امّت مرحومه ، اهل وراثت اويند ، و دولت حقّهء او بىزوال است ، چنان كه در بيان خاتميّت او بيايد ، همچنين ، نور او از « ماضى » هم تجافى نكرده كه فرمود : « كنت نبيّا و آدم بين الماء و الطّين » « 1 » ، و فرمود : « لم يزل الله ينقلنى من الاصلاب الشّامخة الى الارحام المطّهرة » « 2 » و مىشود كه به علاوهء حفظ ظاهر در اصلاب و ارحام ، « عقول » ، « فواتح » و « خواتم » و « نفوس قدسيّه » اراده شود : مثنوى
نور او ، از يُمن و يُسر و تحت و فوق * بر سر و بر گردنم ، افكند طوق
« 3 » بلكه على عليه السّلام كه حسنهاى است از حسنات سيّد المرسلين صلّى اللّه عليه و آله ، از حيطت و كليّت
هامش
( 1 ) - « بحار الانوار » ، ج 16 / 402 و ج 18 / 278 و ج 68 / 27 و ج 101 / 155 .
( 2 ) - نظير روايت ، « بحار الانوار » ، ج 77 / 301 .
( 3 ) - « مثنوى » ، دفتر 1 / 3 - رمضانى - ج 1 / 4 - جعفرى - ( نيكلسون ندارد ) .