پس ، در هر نفسى اولا « خود » او مطلوب اوست و همهء مطالب را به جهت اين « مطلوب » مىخواهد . پس ، اگر به جاى آنكه مىگويند : « نفس ما متعلّق به بدن است » بگويند : « علم و مشيّت و اراده » درست گفتهاند ، چه اينها مراتب متفاضله است ، در عرضيّت جوهريت و فوق الجوهريّة ، چنان كه در علم گفتيم . پس ، صحيح است كه : جوهر اوّل ، مشيّت فعليه است ، و امّا آنچه مأثور است كه : « انّ الله خلق الاشياء بالمشيّة و المشيّة بنفسها » « 1 » ، پس مراد به آن ، وجود منبسط ظهورى است كه همهء ماهيّات ، به وجود حقيقى موجودند و « وجود » ، در تحقّق وجود ديگر نمىخواهد .
و او را « قلم » فرمودهاند ، چه واسطهء نگارش حق است ، صور مبدعات و مخترعات و كائنات را ، مانند « كلك تحرير » ، در دست دبير با تدبير ، و اين قلم را اضراس بسيار است ؛ يكى از آنها ، نگارندهء نقوش نفوس است ، چنان كه [ خود ] اين را هم اضراسى است كه بعضى از آنها « عقول بسيطه » است و عقل بسيط عبارت است از : ملكهء خلّاقهء علوم و معقولات مجرّدهء محيطه ، در صحايف قلوب و عقول نفسانيّه .
و او را « روح » فرمودهاند ، چون « جان » عالم و « جان جان » عالميان است و حيات بخش است ، باذن الله تعالى به همهء عوالم . و او را « نور » فرمودهاند ، چه معنى نور ، « ظاهر بالذّات » و « مظهر للغير » است و اين معنى ، در حقيقت وجود متحقّق است ، چه وجود حقيقى [ نيز ، مثل نور ] ظاهر بالذّات و مظهر همهء ماهيّات است .
بيت
آفتاب وجود كرد اشراق * نور او ، سر به سر گرفت آفاق
پس ، صادر اوّل ، نور حقيقى اوست صلّى اللّه عليه و آله .
آنچه اوّل شد پديد از جيب غيب * بود نور پاك او ، بىهيچ ريب
بعد از آن ، آن نور مطلق زد علم * گشت عرش و كرسى و لوح و قلم
« 2 »
هامش
( 1 ) - « بحار الانوار » 4 / 145 ، و ج 57 / 56 . نظير روايت در « بحار الانوار » ، ج 21 / 310 و ج 26 / 310 ، و ج 5 4 .
( 2 ) - در لسان نبوّت و ولايت ، دو ملك مقرّب را « لوح و قلم » گفتهاند و حقيقت نبوى را « شمس » و حقيقت علوى