الآخرون السّابقون » . « 1 »
پس مىگوئيم : و اللّه تعالى يعلم كه همه ، اشارت به يك گوهر گرانمايه است .
پس ، او را به « عقل » تعبير نمودهاند ، به آن جهت كه جوهرى است مجرّد و مجرّد چون از وجود ظلمانى هيولانى و تباعد مكانى و تمادى زمانى - كه موانع علماند - معرّاست ؛ « علم » است و « معلوم » و « عالم » به ذات خود و به غير خود ، چنان كه حق فرموده :
« أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ »
. « 2 » و « لطافت » ، اشارت به تجرّد ذات اقدس است يعنى : آيا نمىداند خالق تعالى ، مخلوقات خود را ، و حال آنكه لطيف است ، يعنى : مجرّد است و خبير است . يعنى : آن مجرّد ، علم به ذات خود دارد ، و ذات حق ، علّت همهء مخلوقات است .
و علم به « علّت » ، مستلزم علم به « معلول » است و علم مجرّد به خود « حضورى » است ، نه « حصولى » كه اگر معلوم خود بودى به صورت علميّه ، مانند علمش به غير ، پس ، صورت معلوم بودى ، نه خود ! چه ، صورت غير است و نفس ناطقه هم در علم حضورى به خود ، مانند « عقل » است ، خود « علم » و « عالم » و « معلوم » است ، بدون انثلامى در وحدت و بساطت او ، حتّى آنكه تكثّر ، حيثيّه نمىخواهد .
و مبرهن است كه « علم » مراتب دارد كه متفاضلاند بر يكديگر ، [ يك ] مرتبه از علم ، « عرض » است ، چون علمهاى صوريّهء حصوليه ، و [ يك ] مرتبه ، جوهر مجرّد عينى است ، چون علم نفس به خود كه خود نفس است ، و [ يك ] مرتبه جوهر مجرّد عقلانى است ، چون علم عقل به خود ، و مرتبهء فوق التّمام ، و واجب بالذّات است ، چون علم واجب به خود . پس واضح شد كه : جوهر اوّل ، عين « علم » و « عقل » است . و او را « مشيّت » گويند ، از آن جهت كه آن وجود ، عين خواستن خود است ، بلكه خواستن اوست مبدع خود را . چه ، دانستى كه پر است از نور و بهاى حق و عشق به حق و عين خواستن فعلى حق است اشياء را ، مثل « نفس ناطقه » كه عين خواستن خود و « عشق به خود » است و خواستن او ، هر چيزى را كه غير خود است ، بالتّبع « خود » است .
هامش
( 1 ) - « بحار الانوار » ، ج 61 / 232 .
( 2 ) - ملك / 14 .