مادّه داشته باشد ، اكثر حكما ، شرط دانستهاند . چه ، مدرك بايد ، وجود از براى مدرك داشته باشد ، و الّا هر كه صلاحيّت ادراك داشته باشد ، بايد عالم به همه چيز باشد ! و نه چنين است ، با آنكه بديهى است ، از براى هر كسى كه صور حالّه در محال و موضوعات را رسيده .
و برهان ، مضطر مىكند عقل را بر تميز صورت مدركهء بالّذات ، از صورت مدركهء بالعرض ، و حسّ يكى مىرسد ، و « تميز » غير [ از ] هويّت و شخصيّت است ، چنان كه صورت « امروز » ، تميز از صورت « ديروز » دارد ، و يك شخص از « صورت » است ، و روح امروز ، تميز از روح ديروز دارد و يك شخص از « روح » است .
پس ، همچنين است ، حال صورت صرفه كه در صدد تحقيق آنيم ، با صورت ماديّه ، بلكه صورت كسى كه در خيال توست ، همان است ، چه او را مىگوئى : « در خيال تو بودم » ، خاصّه اگر صورت وجود اقوى بگيرد ، چنان كه در رؤيا گوئى : « تو را در خواب ديدم » و حال آنكه صورت ماديّهء او نيست ، چه گاه باشد ، صور اشخاص كثيره و بلاد باشد و در مكان نائم نگنجد .
ليكن ، صور خياليّه و مناميّه در صرافت و بساطت فى الجمله مثالاند ، نه در قوّت و تماميّت . چه ، آن صورت صرفه ، به مراتب اقوى مىباشد ، از صور خارجيّهء ماديّه ، زيرا كه اين صور ماديّه ، همه در حركتاند و در ترقّى تكوينى ، تا از شوب مادّه خالص شده ، به آن صور صرفه پيوندند ، چنان كه معانى مضافه و ارواح معلّقه به صدد استكمالاند ، تا به عنايت خداى تعالى و اغناى او ، از ابدان دنيويّه و قوا و طبايع ، بىنياز شده ، به معناى مرسله و ارواح [ برسند ] .
و آنان از تماميّت غايات اينان باشند ، و مرجع و مصير جميع به « نور الانوار » و فوق التّمام باشد - بهر نوره - :
« يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ »
. « 1 » و كلّ صور و معانى ، به نفخه « فزع » و نفخه « صعق » ، مطموس و ممحوق حق مطلق - جلّ جلاله - گردند ، كما قال تعالى :
« وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ »
. « 2 » خلاصه ، از مطلب بيرون نرويم .
هامش
( 1 ) - انشقاق / 16 .
( 2 ) - زمر / 68 .