تعقّل به عالم صور با اجرام سماويّه و نحوش ، نه اينكه نفوس آنها باشند ، و مدبّر آنها كه اين محال است ، بلكه آنها ، موضوع تخيّل اينها باشند . پس ، تصوّر خواهند كرد ، صور موعود را كه معتقد آنها بودهاند ، با اخبار و انذار نبوّات و ولايات .
و شيخ رئيس ، به علاوهء تصديق و اذعان به معاد جسمانى - كه از شرع مطهّر دارد - چنانچه صريح الهيّات شفاست - خواسته است اوجه عقلى بگويد ، [ چرا ] كه :
« خير الاوضاع الجمع » . و اينكه از اين راه آمدهاند ، سبب آن است كه : صور خياليّه را مجرّد نمىدانند و قائم مىدانند به روح بخارى دماغى ، و چون اين بخار متلاشى مىشود ، به شبيه اين رفتهاند كه « روح بخارى » را گويند در صفا و اعتدال ، مشابه « فلك » است و قول به آن جرم دخانى نيز ، از اين باب است .
و اهل اشراق - كه صور را مجرّد برزخى دانند - در مندوحهاند از اين اقوال ، و مظهر داشتن ، منافات با تجرّد ندارد ، ولى شيخ بايد قوّت خياليّه را مجرّد بداند ، چنان كه از بعض مقالاتش مفهوم مىشود و الّا انتقال منطبعات و بقاء « حال » ، به انتفاء « محل » لازم آيد .
و بعضى - كه از جملهء ايشان است غزالى - « تناسخ » بر او وارد آوردهاند و اين با قولش كه گفت كه : « نه اينكه اين نفوس ، مفارقهء نفوس براى اين اجرام باشند ، يا مدبّر باشند » غريب است . [ حتّى ] تناسخى همچنين چيزى نگفته است ! بدن « حىّ » كه صاحبى دارد ، همه دانند كه نفس ديگر را ، به آن راهى نيست ، خاصّه نفوس قويّهء فلكيّه كه از اين نفوس ارضيّه منفعل نشوند . گذشت كه تناسخى ، جنينى را كه در بطن امّ است و به لسان حال « ربّ احينى » عرض مىكند ، گويد : نفس مستنسخه به آن تعلّق مىگيرد .
و تناسخى كه بعض قدما ، در فلك قائل شدهاند ، به اين طور « 1 » است كه گويند كه : نفوس فلكيّه ، بعد از هر چندى كه به كمال مىرسند ، به عالم عقول مىروند و نفوس ناطقه - كه اينجا استكمال يافتهاند - آنجا مىروند و بدل آنها ، كار آنها را مىكنند و همچنين ، فرقة ففرقة در استكمالاند و در ابدالاند ، الى ما شاء الله تعالى .
هامش
( 1 ) - يعنى : « صورت » .