اصل ششم ، آن است كه : وحدت شخصيّه - كه يكى از مراتب مطلق وحدت است - مراتب دارد و مقول بالتّشكيك است ، مثل « وجود » كه مساوقش بود ، مفهوما و عينش بود ، مصداقا .
و حيثيّت در متّصل واحد ، به طور قبول كثرت بالقوّه است ، و در كمّ منفصل به طور كثرت بالفعل است ، و در جسم واحد به طور تركيب خارجى از قوّت و فعليّت و قبول تغيّر و تجدّد ذاتى و صفاتى ، و در مجرّد متعلّق به طورى است و در مجرّد مرسل ، به طرز ديگر است و در هيكل توحيد ، وحدتش حقّهء ظليّه ، ظلّ وحدت حقّهء حقيقيّهء حق تعالى .
پس ، انسان واحد ، به مقتضاى اصل پنجم - كه « اشتداد » در وجود جوهرش دارد - مقامات دارد ؛ از طبع و صورت ماديّه و صورت برزخيّه و تجرّد نفسانى و تجرّد عقلانى ، الى ما شاء اللّه . و مع هذا ، « واحد » است و « محفوظ الهويّه » است و اين وحدت ، اشرف و اتمّ و اجمع [ بوده ] و از تركيب از وجدان و فقدان ابعد است ، كه هيچ مرتبه [ اى ] از او مسلوب نيست .
و هرگاه وصول به اين اصول ، به حصول پيوست ، دانسته شد كه : بدن محشور ، روذ « 1 » نشود ، عين همين بدن است ، نه غير اين ، بلكه نه مثل اين . چه ، دانستى كه مشخّصش نفس و وجود نفس است و نفس مستعمل بدن برزخى و بدن اخروى ، همين نفس مستعمل دنيوى است و سه بدن نيست ، بلكه به مقتضاى دو اصل اخير كه موضوع واحد است و وحدت حقّهء ظليّه و جمعيّه دارد ، نه وحدت محدوده ، سه مرتبهء يك بدن و سه طور يك بدن است .
و به مقتضاى اصل سيّم ، تميّز دارند از يكديگر كه يكى « دنيوى » بود ، و يكى « برزخى » و يكى « اخروى » ، نه تشخيصات . و نيز به « ضعف » و « شدّت » و « دثور » و « بقا » و « كثافت » ماديّت و « لطافت » ، متفاوتاند و همه ، درجات يك تشخّص و اطوار يك شخصاند :
« وَ قَدْ خَلَقَكُمْ أَطْواراً »
. « 2 » و در دنيا نيز ، در يك شخص ، « طفل » از شابّ و « شابّ » از كهل و « كهل » ، از « شيخ » امتياز دارد . و همچنين ، عقل « بالقوّه » از
هامش
( 1 ) - در اصل كتاب ناخواناست .
( 2 ) - نوح / 13 .