عقل « بالملكه » ، و آن از عقل « بالفعل » ، و آن از عقل « مستفاد » ، [ ممتاز است ، ] ولى همه يك مشخّص دارند كه « نفس » ، اصل محفوظ در همه است .
و اينكه گويند : اگر تفاوت باشد به ماديّت و عدمش ، « عدالت » نخواهد بود ، در مجازات ، سخن عاميانه است ، زيرا كه مثاب و معاقب « نفس » است كه تشخص با آن است و باقى است ، و « هيولى » مشخّص نيست و چون قوّهء صرف است ، امر عمده هم نيست . و اگر با آن باشد ، دنيوى مىشود و دنيويّت ، بايد با اخرويّت مبدّل شود كه دنيا و دنيوى بايد فانى شود ، و چون هيولى نيست ، در آخرت ترقّى و استكمال نيست كه : « الدّنيا مزرعة الآخرة و الآخرة يوم الحصاد » . « 1 »
و امّا معدلت به سبب بقاى مشخّص ، مثل آن است كه كسى جنايتى كند در جوانى ، و بر او ظفر نيابند ، مگر در پيرى ، چون از او قصاص بكشند ، خارج از معدلت نباشد . و نبودن هيولى در آن عالم ، مثل اين است كه در صور اين عالم ، هيولى - كه قوّت صرف و استعداد محض است - نباشد ، و باقى صور و فعليّات و امتدادات ، همه در مرتبهء خود باشند .
ببين ، در بودن عالم ، همان عالم ، [ آيا ] خللى پيدا مىشود ؟ حاشا ! چه شيئيّت به صورت است ، خاصّه با بقاء مشخّص كه نفس كل باشد ، صورتى كه در آينه است ، يا در حسّ مشترك و خيال است ، گوئى شبح آدم است ، چون در مظهر آينه ، يا روح بخارى است . پس اگر آينه نباشد و روح بخارى متقشع شود ، و آن صورت بماند ، هر آينه آدمش گوئى ، نه شبح ، چه جاى آن كه همين روح كه در عاكس است ، جلاى وطن كند و به آن تعلق گيرد ، بعينه شخص عاكس است .
پس ، صورت صرفهء اخرويّه بعينه و بشخصه ، همين دنيويّه است ، چنان كه در شرع مطهّر وارد است ، در عين تميز و تفاوت به دنيوى و اخروى و به زيبائى و زشتى كه مأثور است كه : « اهل الجنّة جرد مرد ، و اهل النّار سود زرق و ان ضرس الكافر كجبل احد » . « 2 » الى غير ذلك . و عبارت ابلغ كه عالم النّفع باشد و اغراء به جهل نداشته باشد ، آن است كه : چيزى نمىماند ، مگر دنيويّت و تفاوت نيست ، مگر به دنيويّت و
هامش
( 1 ) - « بحار الانوار » ، ج 7 / 353 و ج 73 / 148 .
( 2 ) - « بحار الانوار » ، ج 8 / 220 .