عالم باللّه هيچ يك نمىشود ، - گوئيم : اينجا از قبيل علم فانى است ، به مفنى فيه - كما مرّ - پس ، با اين تعميم ، تكثير ، اصناف زياد مىشود ، ولى آنكه از مقرّبين شمرده مىشود ، كامل در هر دو است و كامل در علم تنها ، ليكن « علم باللّه » و صفاته ، نه عالم به « أمر الله » تنها ، مگر اينكه وسيله شود علمش به علم بالله . پس ، كمال در علم تنها نيز ، مىكشاند صاحبش را به عالم نور ، زيرا كه : « المعرفة بذر المشاهدة » . بلى ، مقرّبين مراتب دارند و فضيلت دارند ، بعضى بر بعض ، چون « اصحاب يمين » كه كاملين در علماند ، دون علم و متوسّطين در هر دو .
پس ، اقلّ آنچه معتبر است در روحانى ، آن است كه : عقل بالقوّه ، عقل بالفعل شود و بعد مراتبى است ، آنكه عقل « مستفاد » شود و بعد آنكه عقل « فعّال » شود و بعد از اين مراتب ، « فنا بالله و بقاء باللّه » است .
فصل : بدان كه اتّحاد نفس را در استكمال به عقل فعّال ، بسيارى از مشّائين قائلاند
و تعقّل را به اتّحاد با او دانند . و شيخ رئيس تعقّل را ، به اتّصال با او داند و اتّحاد را انكار كرده است ، با اين [ استدلال ] كه : اگر اتّحاد به كلّ اوست ، بايد بداند نفس ناطقه ، كلّ آن چيزهائى را كه عقل فعّال مىداند و اگر به بعض اوست ، تجزّى « عقل فعّال » لازم آيد . ديگر آنكه : بايد بداند اين عاقل ، آنچه را عاقل ديگر مىداند !
جواب آن است كه : عقل فعّال را ، وجودى است « نفسى » و وجودى « رابطى » ، و عواقل ما ، به وجود رابطى او ، متّحد مىشوند ، نه به وجود نفسى او ، چنان كه در حقّ حقيقى اهل شهود گويند : هر موجودى شهود حق كند ، ولى به قدر ظرفيّتش و به حسب شهود وجود خودش ؛ اگر « عقل جزئى » است ، به قدر قصعهاش و اگر « عقل كلّى » است ، آن هم به قدر سعهاش : « و هو على ما هو هو ، لا يعلمه الّا هو ، و العارفون المتألّهون يشاهدونه و لكن لا بالكنه » . بابا افضل نيكو فرموده :
چندان برو اين ره كه دوئى برخيزد * گردى است دوئى ، ز رهروى برخيزد
تو او نشوى ، ولى اگر جهد كنى * جائى برسى ، كز تو « توئى » برخيزد
تجلّى جمال و جلال ، در خور استعداد متجلّى عليه است :
« فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ