داشت ، از جهت مقدّسه وجه اللّهى كه عنوان « صفات حق » بود ، و زليخا [ تنها ] صورت مىديد و ذاهله از معنى بود ، با طول مدّت طلب و كثرت مراوده ، و امّا نسوه بىخود شدند در او ، از دهشت جمال صورى ، در اقصر مدّت كه به خود آمدند و به مطلوباتى كه سالها دل داده بودند ، پرداختند . پس ، ببين كه در اين فناآت « مجازى » و در آن فناآت « حقيقيّه » ، اوّل تجزّى لازم آيد .
بيت
حاشاى حاشاى * عن اثبات اثنين
بلكه ، وجود رابطى يوسف عليه السّلام نيز در بيت المرآت مصنوع زليخا ، و در مشاعر هر كه بود از جهت اسقاط اضافه به قوابل ، و ديدن اضافه به عاكس تجزّى و تكثّر نداشت .
بيت
و ما الوجه الّا واحدا ، غير انّه * اذا انت عدّدت المرايا تعدّدا
[ ترجمه : صورت ، جز يك نيست ، امّا وقتى تو آئينهها را متعدّد نمودى ، چهرهها و صورتها نيز متعدّد شدند . ] بلكه ، هر كسى وجود رابطى در مشاعر و خيالات و نفوس منطبعه فلكيّه و عالم « الذّكر الحكيم » دارد و همهء صور ، نمودارى از اويند و تكثّر در مظاهر است ، نه در ذات ظاهر ، بلكه نه در ظهور نيز .
و اشراقيّين نيز اتّحاد « نور مدبّر » را با « نور قاهر » ، بعد از استكمال قائلاند و به طريقهء قدما و [ طريقهء ] صدر المتألهين - قدس سرّه - دانستى كه : در نزد تعقّل كليّات الحال ، عاقله را اتّحادى است به ذوات نوريّه قاهره ، و شهودى است از دور ، و ايناس نور ، نارى است از جانب ايمن انسان كبير تا انسان صغير ، « كبير » و « اكبر » گردد و تحوّل و فنا ، اوفر شود و بىنياز از تن و قواى تن شده ، روح اعظم و روح اتمّ يابد .
چه ، اشراقيّين گويند : « نسبة الارباب الى الارباب ، نسبة الاصنام الى الاصنام » ، پس چنان كه صنم و نمونهء انسان جبروتى ، امّ القرى و هيكل توحيد است ، و جامع كلّ فعليّات و اصنام است ، همچنين ربّ النوع و مربّى آن ، جامع فعليات و انوار كلّ المربيّات آن انواع و اصنام است و بايد عقل بالقوّهء آدمى به او متّصل و متحوّل شود .
قال الشيخ الاشراقى : « و الكامل من المدبّرات بعد المفارقة تلحق القواهر فيزاداد عدد المقدّسين من الانوار الى غير النهاية » .