ازدياد عدد مقدّسين قواهر عقول - كه شيخ گفته است - نه تكثّر افراد نوع واحد است كه در عالم عقل ، « نوع » منحصر در « فرد » است ، پس اين « كثرت » ، اعتبارى است . مادامى كه اثنينيّتى باقى است ، از حيثيّتى كه در سلسلتين ؛ « نزول » و « صعود » است و در صعود ، اتّصالى به طبيعت داشته و در به دو ، اين اتّصال نبوده و الّا غايات ، عين بدايات است :
« كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ »
. « 1 »
انصاف اقطار ، چون به مركز رسند ، همه در نهايت ، متّحد باشند و وصف به كثرت ، وصف به « ما كان است » ، چون تسميهء شىء به ما كان ، مثل :
« وَ آتُوا الْيَتامى أَمْوالَهُمْ »
. « 2 » و از اين تغاير اعتبارى است كه گويند : قوسين است و حركات و معارج ، « دورى » است نه « استقامى » .
و قال الشّيخ الاشراقى ، ايضا : « و اذا تجلّى النّور الاسفهبدى » ، يعنى مزيّن شود نفس ناطقه - بالاطّلاع على الحقايق - حكيم « الهى » شود . و چنان كه شيخ ابو على گفت :
« فتنقلب عالما معقولا موازيا للعالم الموجود ، و عشق ينبوع النّور و الحياة » ، به اينكه متألّه « فتنقلب عالما معقولا موازيا للعالم الموجود ، و عشق ينبوع النّور و الحياة » ، به اينكه متألّه شود : « و تطهر من رجس البرازخ » ، پاك شود از پليدى اجسام و آلايش علايق : « فاذا شاهد عالم النّور المحض بعد الموت » ، پس هرگاه ، مشاهده كند عالم نور محض را ، زيرا كه : معرفت ، بذر مشاهده است ، بعد از مرگ : « تخلّص عن الصيصية بالكليّة » ، مجرّد صرف مىشود و غنى به غناى ، حق از قلعهء بدن : « و انعكست عليه اشراقات لا يتناهى ، من نور الانوار ، من غير واسطة و مع الواسطة » ، يعنى : اشراقات نور الانوار ، بدون واسطه و نيز اشراقات او - تعالى - به واسطهء : « على ما سبقت الاشارة » ، و ما نيز [ اين مطلب را ] بيان كرديم ، در بيان كثرت جهات ، به طريقهء اشراق .
« و من القواهر ايضا و من الاسفبديّة الطّاهرة » كه كامل شده و ملحق به قواهر شدهاند :
« الغير المتناهية » چه ، « فيض اللّه لا ينقطع و نوره لا يأقل فى الآزال » ، چه وجودش مسبوق نبوده به امساك و نورش مشوب نبوده به حدوث ، چنان كه مشوب نشود به دثور :
« من كلّ واحد » ، از هر يك اين انوار اسفهبديّه طاهره غير متناهيه : « نوره » ، نور خودش :
« و ما اشرق عليه من كلّ واحد » ، يعنى : با آنچه اشراق كردهاند ، انوار قاهره بر آن انوار
هامش
( 1 ) - اعراف / 28 .
( 2 ) - نساء / 2 .