سرودهاى پرمعنا از سرودارها و شعرهاى روحدار خود ، امضاء و تسجيل نموده است :
كسى كه « يا نعيمى و جنّتى » گويد ، كجا دل به ديگرى دهد ؟ لراقمه :
هر آن ، كو ديده بگشايد بر او ، چشم از جهان بندد * ز جان يكسر بريد ، آن كس كه دل بر جان جان بندد
مخوانم زان قدّ و طلعت ، به سوى طوبى و جنّت * بلى ، جائى كه او باشد كه دل بر اين و آن بندد ؟
و اين ، شأن اهل « عشق » و « تقواى اخصّ » است . « 1 »
نمونهاى ديگر را ، ياد مىكنيم از اين نصيحت مشفقانه كه طىّ آن توصيه مىكند :
اصلاح عاقله كن ، به صرف عمر در تعقّل كه اين است جهت بقا و غناى نفس از بدن و عالم طبيعت ! . . . اگر فقر هست . . . برخيزد و « غنى » شود به غناى خدا و باقى به بقاى او .
لراقمه :
« روح » كه قدسى نگشت و « نفس » كه ناطق * روح بخارى و نفس سائله باشد
نامهء حق است دل ، به حق بنگارش * نيست روا ، پر نقوش باطله باشد
نى ز ملك جو نشان ، و نى به فلك پوى ! * ره به سوى او ، نفوس كامله باشد
« 2 » فيلسوف عرفان گرا ، در جايى مىنويسد :
منوّرى براى تو مىگويم كه به شرط انصاف ، و اجتناب از اعتساف ، ارائت حقيّقت كند و آن اين است كه : . . . سالك تا هستى دارد ، و تا جان دارد ، بايد عمل كند ، ولى بايد به جائى رسد كه عمل خود نبيند و عامل نماند . « 3 »
او در ادامهء تذكارهاى معرفت خيز يادآورى مىكند : خداوند ، عطيّه را به « بها » نمىدهد ، به « بهانه » مىدهد . « 4 » و مىافزايد :
و سبب ضعف وجود آفرينش تو ، اشتغال توست به امور خسيسهء ماديّه و خيالات
هامش
( 1 ) - همان / 566 و 567 .
( 2 ) - همان / 236 .
( 3 ) - همان / 577 و 580 .
( 4 ) - « اسرار الحكم » - نسخهء مستوفى الممالك - / 172 .