يك به طرزى - حضور جدّى و بنيادين داشته است . اين حضور البتّه - و باز هرگز - به معناى يكسانى نظامهاى انسانشناسانه فلسفههاى مختلف نبوده و نيست . چه ، هر نظام فلسفى ، براى خود يك انسانشناسى مخصوص و منحصر بفرد داشته كه عمدتا از جهتگيرىهاى معرفتى آن ناشى مىشده است .
بر اين اساس ، فلسفهء اسلامى نيز ، بىشك داراى انگارههايى بوده است كه جزو حقايق انسان شناختى آن به شمار مىآمده و مىآيد . اگر نيز نتوان كليّت فلسفهء اسلامى را ملهم از قرآن و آموزههاى دينى دانست ، اين نكته به نظر بسيار منطقى مىآيد كه فلسفهء اسلاميان ، در بعد انسان شناختى خود ، از قرآن و مستندات قطعى دينى بهرهور بوده و نمىتوانسته در خصوص انسان و انسانشناسى ، مباحث و مبناهائى را طرح كند كه در تضادّ با قرآن قرار بگيرد .
بر اين اساس ، بىربط نخواهد بود ، اگر سيستم انسانشناسى فلسفهء اسلامى را ، در همه نحلههاى فلسفى اسلامى - اعمّ از فلسفه مشّاء ، فلسفهء اشراق ، عرفان نظرى و فلسفهء صدرائى - نظام و سيستمى تأثير پذيرفته از قرآن بدانيم كه لبّ و اساس آن ، بر اصولى چون : « كرامت ذاتى » انسان ، و « همانندى » او - به عنوان مخلوقى به واقع اشرف - با خدا - به عنوان خالق تكوين و تشريع - سامان يافته است .
اين برداشت ، در تمام گفتمانها ، نوشتهها و مندرجات فلسفهء اسلامى قابل « دريافت » ، « مشاهده » و « اثبات » است و در هر فصلى از اين فلسفه ، با عناوين گوناگون گوشزد شده و تكرار مىگردد و همين ، ما را وا مىدارد فلسفه اسلاميان را ، فلسفهاى « انسانى » و « انسان محور » بدانيم كه خطوط پررنگ آن ، البته عمدتا مقولاتى عرفانى است ، تا فلسفى محض و تجربى ناب و طبيعى خالص .
با اين پيش فرض ، روشن است كه انسانشناسى فيلسوفى بزرگى چون حكيم سبزوارى چه صبغهاى خواهد داشت . نوع نگاه سبزوارى به انسان و ماهيّت فرزندان آدم ، ادامهء همان نگاه و بينشى است كه در قرون اوليهء حكمت اسلامى ، با ابن سينا آغاز شده و در مكتب ابن عربى به اوج خود رسيده ، و در نوشتههاى صدراى صاحب « حكمت متعاليه » ، گام به مرحلهء تثبيت خود مىنهد .
بنابراين ، طبيعتا به لحاظ انسان شناختى ، تفاوت و تفاصل چندانى ميان سبزوارى
اسرار الحكم في المفتتح والمختتم (فارسى) — صفحة 34
مساهمون: ملا هادي السبزواري
ص٣٤