از ديدگاه فيلسوف حكمتدان : نفس آن موقع شريفه است كه صاحب حكمت و حريّت باشد « 1 » .
او در تحديد مرزهاى حكمت ، مهمترين نقش را به « عقل » و « عقول » مىدهد و تكليف نفوس را اين مىداند كه در جرگهء عقول داخل شوند :
بدان كه : انكار عقول ، انكار « حكمت » است ، چه معظم ابواب حكمت ، مباحث عقول است و چنين كسى « حكيم » نيست . . . ديگر ، انكار غايات نفوس است كه نفوس بايد « عقول » شوند . . . « 2 »
و در نهايت ، با صراحت يادآورى مىكند :
اشتباهها ، از انس به عالم طبيعت است . . . الهى ! آن را كه عقل دادى ، چه ندادى ؟ و آن را كه عقل ندادى ، چه دادى ؟ « 3 »
بالجمله : هر فعلى يا انفعالى ، به قوّتى و طبيعتى است ، در حكمت « 4 » .
امّا « معرفت » نيز عبارت از :
تذكّر عهد اوّل و به ياد آوردن روح است ، بعد از قرين شدن به عالم طبيعت . « 5 »
پس از تعريف و تحديد « حكمت و معرفت » ، آنچه در درجهء بعد اهميّت و اشاره كقرار دارد ، اصول عقلى و فلسفى درجه اوّلى است كه به مناسبتهاى مختلف ، در « اسرار الحكم » آمده و برخى از آنها چندين بار تكرار شده است . در اين بخش ، مقدارى از اين اصول عام حكمت نظرى مورد نقل قرار مىگيرد :
- علّت « عقل كل » ، « علّت كلّ » است . « 6 »
- « معلول » مثل و مقابل نشود . « 7 »
- هر « ندّ » ى ، به وجهى « ضدّ » است . « 8 »
هامش
( 1 ) - همان / 572 .
( 2 ) - همان / 158 .
( 3 ) - همان / 93 .
( 4 ) - همان / 223 .
( 5 ) - همان / 430 .
( 6 ) - همان / 98 .
( 7 ) - « اسرار الحكم » - نسخه مستوفى - / 98 .
( 8 ) - همان / 98 .