چه ، تركيب و تفصيلى است كه شأن ذاتى خود اين « قوّت » است ، زيرا كه نه بر وجهى است كه مشاهد است ، چه [ براى ] تركيب صورت به صورت كه مثال زده است به قولش كه : صاحب لون مخصوص ، از براى آن ، اين طعم مخصوص است ، مشكّك احتمال مىدهد كه تركيب كننده « حسّ مشترك » است - چنان كه گذشت - كه آن حاكم است ، به خلاف انسان « حى » ، با « پريا » [ ى ] بىسر كه تخيّل بحت است و عمل متخيّله است كه « حسّ مشترك » ادراك نكند ، مگر مشاهد قوى را .
اگر چه پيش گفتيم كه : ادراك تركيب ملوّن و مطعوم ، با حسّ مشترك است و اصل تركيب كه عمل است ، با متخيّله است و مثالش را گفتيم ، چون ضمّ جسمى به جسمى با سر عصائى . و نيز ، چون تركيب لون و طعم به قوّتى كه فاعل بالطّبع است در نبات ، پس اينكه مشكّك گويد كه : متخيّله ادراك ندارد ، چگونه تركيب و تفصيل كند ، وارد نمىآيد . به علاوهء آن كه « وهم » كه آن را استعمال كند ، ادراك كند و همچنين حسّ مشترك . و بايد دانست كه : متصرّفه را چون « وهم » استعمال كند « متخيّله » گويند ، و چون « عقل » استعمال كند ، « مفكّره » . پس ، در حيوانات صامته ، چون عقل نيست ، متصرّفهء آنها را ، همين متخيّله گويند ، نه مفكّره .
- و شايد بر تو مشكل باشد كه : سلّمنا كه عمل ، ادراك نمىخواهد ، ليكن نيل عالم ، محلّ تصرف را مىخواهد و معقولات كليّه مجرّدند و در عالم عقل و متخيّله ، [ و نيز ] در عالم طبع ، پس چگونه « تركيب » و « تفصيل » در كليّات و مجرّدات مىكند ؟
- گوئيم : عقل آن را ، استعمال به توسّط « وهم » مىكند .
- اگر بگوئى كه : وهم نيز ادراك معانى كليّه نكند ، - گوئيم : مراد از « تركيب » در كليّات ، تركيب در جزئيات آن كليّات است ، بلكه در حكايات آن كليّات ، به نحو جزئيّت . اين است كه ادراك عاقله كليّات را ، بىشوب محاكات متخيّله و بىادراك جزئى و هم معلّم ، و بىتعاقب زمانى نيست .
و اگر « وهم » ، چون كلب معلّم و شيطان ، ساجد آدم نباشد ، منازعه مىكند با عاقله و حكم به خلاف دارد و اذعان نمىكند احكام عاقله را ، پس در احكام عقل كه استعمال مىشود به حسب خودش ، « تركيب » و « تفصيل » در مقدّمات مىآرد ، و اگر
اسرار الحكم في المفتتح والمختتم (فارسى) — صفحة 310
مساهمون: ملا هادي السبزواري
ص٣١٠