مىبيند و باز عود مىكند ، يا [ حيواناتى ديگر ] حفظ خيالى نداشته باشد كه صورت ملموسهء موذيه را حفظ كند ، چون خيال نباشد .
پس ، ببين كه اگر « وهم » و « خيال » ، يا هر يك از قوّتهاى دگر نبودى ، نظام عالم مختل بودى و دوست و دشمنت را تميز ندادى و خود را به مهالك انداختى ! و اين مهابتى كه در [ ميان ] « وحوش » و « طيور » ، انسان دارد - كه گويا « ربّ الجنس » است ، چنان كه انسان كامل خليفة الله ، گويا « ربّ النوع » است - نبودى ، و از وى نرميدندى :
« وقع ما وقع » !
و اگر « وهم » ، ادراك محبّت جزئيه و سرور جزئى نكردى ، صور متخيّله مناسب آنها ، در خيال رسم نشدى و به لهو و لعب دنيا مشغول نشدى ، و دنيا معمور نشدى .
چه ، دنيا را اهلش معمور دارند ، و اگر خيال نبودى ، صور منافع و مضارّ محسوسهء محفوظه ، در خيال نماندى و هيچ جاندار ، ره به بنيان و حجر و آشيان نبردى ، المنة للّه .
از دست و زبان كه برآيد * كز عهدهء شكرش به در آيد ؟
« 1 »
فصل چهارم در حافظه است :
و آن ، قوّتى است ، خزانهء معانى كه هر چند وهم ادراك كند از معانى ، به آن سپارد و نسبت آن به « وهم » ، چون نسبت « خيال » است ، به « حسّ مشترك » . پس ، مثل آن بيانات كه در مغايرت « حسّ مشترك » و « خيال » گفته شد ، اينجا [ نيز ] مىآيد و همچنين ، مثل آنچه در تجرّد گفته شد ، اينجا گفته مىشود ، و قدرى گفته شد ، چنان كه شيخ اشراقى ، طريقهء افلاطون را بيان كرده كه : « التذّكر من مواقع النّفوس الفلكية » .
و نقل كرديم ، بلكه تجرّد به مدرك معانى و حافظ آنها ، اليق و انسب است . چه ، معانى جزئيّه ، اقرباند به معانى كليّه كه تجرّد عقلى دارند كه وضع و مقدار و شكل و مانند اينها را ندارند ، به خلاف صور خياليّه . بلى ، اضافه به اينها را دارند و معانى معقوله و امور كليّه ، [ حتّى ] از اضافات هم مجرّدند .
و اين قوّت را « ذاكره » و « مسترجعه » نيز گويند و تفاوت ، به اعتبارات است . پس ،
هامش
( 1 ) - شعر از سعدى است .